Wed 11 Nov 2009
عکس
ميان اينهمه تنها باز تنها مانده ام
به نگاهی عکس گرفته ام
ودرقابی کهنه سالها نشسته ام
چنان تنهايم
که گاهی فکرمی کنم
ميان اينهمه برف
چقدر بی چتر مانده ام
Mon 30 Jun 2008

دمی با غم به سر بردن جهان يک سر نمی ارزد
به می بفروش دلق ما کز اين بهتر نمی ارزد
Thu 29 May 2008
دردها و درنگ ها
نه نقطه مي گذارم سه عدد،نه هو مي نويسم و نه باي بسم الله و نه هيچ قرتي بازي ديگري از خودم در مي آورم و يا نمي آورم يا خواهم آورد و يا نخواهم آورد و اصلن به من چه که شما هيچ نمي فهميد و زبان من از مقولات جنيان...؟إلي جهنم و بئس المصير.
ولم کنيد که حالم به هم مي خورد از دنياي خودم و خودتان و از اين که بايد خوش خط بنويسم تا بشود از جمله اسناد تاريخي عهد ناصري و عهد رجال مشروطه.
و چقدر تهوع آور است که با خودت نمي تواني رو راست باشي و ديگران نيز با تو و حتي تو نيز نمي خواهي که اين گونه باشند و نمي تواني چنين پوست کنده حقيقت را پذيره باشي و هي هم چون مرغ بسمل زور بزني و جان بکني و آخرش هم،هيچ نصيبت نيست إلا يک جنون ادواري.
لعنت به من با اين همه دردها و اين زبان فرياد کننده که نمي تواند لحظه اي در کام خاموش بشيند و اين قدر شکوه و ناله و عرعر و زر مفت نداشته باشد.
نام نويسنده محفوظ است
Wed 12 Mar 2008
كساد ادبی و ادبيات كساد
مسلما دوران ما را می توان يك «خميازه ی فرهنگی ـ هنري» دانست. به همين خاطر ممكن نيست كه بخواهی از هنر و ادبيات بنويسی و از اين خميازه ی كذايی سخن به ميان نياوري. چنين خميازه ای نبايد به حال خود رها گردد، بلكه بايد به شيوه ای انتقادی به آن نگريسته شود. اين يادداشت تلاشی ست در اين جهت.
۱/
مسئله ديگر كساد ادبيات ما نيست، مسئله اين است كه ادبيات ما ديگر چيزی بجز اين كساد نيست. رمان نويسان رمان می نويسند و خودشان می خوانند و به هم جايزه می دهند. شاعران منتقد و مفسّر شعرهای همديگر هستند. جوايز ادبی به نماد گسست ادبيات ما از محيط اجتماعی تبديل شده اند. تنها چيزی كه در ادبيات ما مهم نيست، زندگی هرروزه ی انسانهاست. امیر احمدی آریان در مقاله ی «در ستایش هوای آلوده» با نگاهی استعاری به دستگاههای تصفيه ی هوای خانه ی نويسندگان امروز اشاره می كند و می گويد كه ريه های آنها توسط اين دستگاههای تصفيه مسموم شده است. آنها به زندگی پاك و منزه خانگی عادت كرده اند و در ادبيات امروز ديگر اثری از اجتماع، امر اجتماعی و در كل اثری از آرمانهای مدرنيته باقی نمانده است. چنين بلايی به جان تمامی عرصه های فرهنگی و هنری ما افتاده و وضعيت مطبوعات،موسيقي، نقاشي، تئاتر و سينما نيز از اين بهتر نيست. كساد و بی رونقی اين عرصه های فرهنگی تنها به يك طريق با ما سخن می گويد : ادبيات كساد.
2/
ادبيات كساد می گويد : برای جذب مخاطب و بالا بردن شور و شوق “مردم” بايستی خود را بيشتر به آنها نزديك كنيم و به زبانی ساده از “دغدغه های واقعی مردم” سخن بگوييم. برای ادبيات كساد مسلما “مردم” همان طبقه ی مرفه است و “دغدغه های واقعی آنها” مسلما نه فضايی عمومي، شهری و مدرن، كه فضايی داخلی ميان روابط خصوصی و خانوادگی ست. به صراحت می توان گفت كه ادبيات امروز ادبيات ما نيست.
3/
ادبيات كساد در جامعه ی ما دارای همان گفتمان قديمی خود يعنی “عشق/مذهب” است. در فرهنگ فارسي، مذهب نه يك پرسش، كه يك پاسخ است. تفاوت ژرفی هست ميان «طرح پرسش» و «طلب پاسخ». عشق فارسی نيز همچون مذهب يك پاسخ است و نه يك پرسش. ايندو پاسخی هستند برای پرسشی كه وجود ندارد. به همين دليل است كه گفتمان مذهبی در ادبيات ما همواره با گفتمان عشق و عاشقی برابر بوده است. همه ی شما اين تجربه را داريد. مثلا وقتی حافظ می گويد : «دوش می آمد و رخساره برافروخته بود»، فرهنگ فارسی همواره تعبير مذهبی آن را با تعبير عاشقانه ی آن (حتی از نوع زمينی اش) همراه می آورد. حتی اساتيد ادبيات و فرهنگ موجود اصرار دارند كه حافظ نه مقصودی زميني، كه مقصودی آسمانی و والا داشته است. اما هيچ دليلی مبنی بر اين قضيه در خود متن يافت نمی شود. گفتمان عرفانی مولانا نيز از اين قضيه مستثنی نيست. مسئله اين است كه فرهنگ فارسی نه بر اساس يك «پرسش» كه بر اساس يك «پاسخ» (مذهب/عشق) شكل گرفته است. پاسخی كه در دو قطب عشق و مذهب رفت و آمد می كند. چنين ادبياتی همواره سازنده ی يك گفتمان عارفانه است. عارف هيچ پرسشی ندارد، عارف همواره پاسخ ها را طلب می كند. و فرايند حصول اين پاسخ نه در بستر اجتماع، بلكه در فضايی داخلی و در درون فرد حاصل می شود. حال آنكه «پرسش» دستاورد مدرنيته است و در بستر اجتماع روی می دهد. مدرنيته پرسش است. پرسشی نه در پی پاسخ، كه در برابر پرسشی ديگر. به همين خاطر است كه ادبيات ما هيچگاه پرسشی را مطرح نكرده است، بلكه تنها پاسخ هايی كه دريافت كرده (و به شاعر/عارف/فيلسوف الهام شده) را بازگو كرده است. به خاطر نبود يك فرهنگ انتقادی مبتنی بر طرح پرسش و طرح تفاوت، ما هميشه در ادبيات ايران «نوابغ» داشته ايم و نه نويسنده ای با تمامی شاخصه های مدرنيته. نيما و هدايت هر يك به نوبه ی خود پرسشی بودند در برابر سنت. گلشيری نويسنده ای بود كه در عرصه ی فرم و زبان طرح پرسش می كرد. در حد انگشتان دست می توان نمونه هايی را برشمرد، اما اينها حاصل يك سير فرهنگی انتقادی مبتنی بر طرح پرسش نبودند. اينها تنها نوابغی بودند كه در دوره ای آمد و شد داشتند و در آينده نيز نوابغی خواهند آمد كه همچون ستاره ای خواهند درخشيد و خاموش خواهند شد. از اين منظر، می توان اين ادعا را كرد كه اين نويسندگان هيچ ربطی به فرهنگ ما (فرهنگ عارفانه و خودآزار ما) نداشتند. يعنی حاصل بالندگی فرهنگ فارسی و مدرنيته ی ناموجود در آن نبودند، بلكه آنها به معنای واقعی حاصل خودشان بودند نه حاصل يك گفتمان فرهنگي.
4/
طلب پاسخ، طلب الهام، و معضل تاريخی ما را بابک سلیمی زاده در شعر «عشقال» بخوبی نشان می دهد. آنجا كه شعر ناگهان حالتی خودآزارانه بخود می گيرد و راوی شروع می كند به يك مداحی كه معلوم نيست خطاب به يك معشوق (ساقي، شاهد و زيباروى) است يا مدحی ست مذهبی يا يك خودارضايى ست: « از بس پر از بخيه ام / جداتر از بقيه ام / صفای صورتت بيا / يا مرتضا يا مرتضا / عشق مني، تو دامنی / من سگ درگاه توام، كجا؟كجا؟ / . . . / كرده ام سر توی خيمه / ميخورم خورشت ِ قيمه / قيمه ام من، تو غريبی / تو غروبی / تو چه خوبی / يا غريب الغربا ! / قبله ی من قباله شد / قدّ بلند دامن ام / به قدقدا حواله شد / دويده ام تا بخيه / تو رفته ای با بقيه / حواله ات به مابقی / گذشته اي، تو سابقی / شفاعتم نمی كنی / تو راحت ام نمی كنی / . . .»و الی آخر . در اين شعر معضل در خود فرورفتگی ما، و انزوای عارفانه ی ادبيات ما (اعم از ديروز و امروز) به تصوير كشيده می شود. انسانی كه تنها در طلب الهام و پاسخ است. ادبياتی كه خودآگاهی نيست، بلكه احساسات و الهامات و كشف و شهودات درونی نويسنده در فضای خصوصی ست. رمانهای امروز انبوه انديشه های پيشامدرن هستند. دليل اينكه ما رمان خوب نداريم چيزی جز اين نمی تواند باشد كه ما محيط اجتماعی و فرهنگ انتقادی خوبی نساخته ايم. رمان حاصل زندگی مدرن، شهري، و پيوند اجتماعی قوی ميان نهادهای مردمی ست. رمان حاصل بالندگی زندگی شهری ست نه روابط خصوصی و خانگي. ادبيات كساد می خواهد ساده بنويسد كه حرف مردم را زده باشد (مثلا به رمانهای زويا پيرزاد يا امثالهم بنگريد) و بقول خودش به دور از «آرمانهای دهان پر كن» باشد، اما تنها چيزی كه به بار می آورد يك «دهان خالي» (خميازه) است. دهان خالی اين عارف امروزين ايرانی تنها با يك «پاسخ» پر می شود.
5/
فيلسوفان ما همواره همان عرفای ما، و عرفای ما همواره همان فيلسوفان ما بوده اند. فيلسوفان قرار است پرسش طرح كنند. ما يك عمر پاسخها و الهامات را نقل كرده ايم.
6/
ادبيات كساد به زبان ابتذال سخن می گويد. سلايق مبتذل موجود با شور و هيجان از هنر مورد علاقه شان سخن می گويند : «محسن نامجو». محسن نامجو نماد ابتذال فرهنگ و هنر ماست. آنجا كه “خوانندگان پاپ” پيشروترين هنرمندان هستند و تازه ترين حرفها را می زنند. خميازه ی فرهنگي، بی حوصلگی در خواندن و نوشتن است. و گوش دادن به موسيقی پاپ راحت ترين كار. ملودی ها تكرار می شود. بداهه نوازی هر لحظه تكراری تر می شود. راحت ترين راه برای دريافت پاسخ. مردم كار ندارند شما چه می گوئيد، تنها می خواهند از چشم، از هوش، و از «قوّه ی پرسش ساز»شان كار نكشند. بدين ترتيب يك «ستاره ی پاپ» به يك «نابغه ی هنري» و «انديشمندی پيشرو» والايش می يابد. اينجا بايد حق را به آدورنو داد و گهگاه نسبت به ابتذال فرهنگ توده ای به ديده ی شك نگريست. گويی بنا نهادن يك فرهنگ انتقادی و پيشرو در ابتدا مستلزم ويرانی ادبيات كساد و ابتذال فرهنگی و فكری ست. در اين مورد من يك تز كارآمد سراغ دارم : وقتی به محسن نامجو می رسی سعی كن عاشق شجريان باشي، وقتی به شجريان می رسی سعی كن عاشق نيروانا باشي، وقتی به نيروانا می رسي، سعی كن عاشق بتهوون باشي. بدين ترتيب می توانی با جزم انديشی خود، پيشرو بودن ادبياتی كه ابتذال به زبان آن سخن می گويد، يعنی ادبيات كساد را به چالش بكشي. ادبيات كساد هر چه بخواهد پيشروتر بشود، مبتذل تر می شود.
7/
هيچ ادبيات پيشرويی جز در اجتماع معنا ندارد. جز در دالانهايی كه كافكا می سازد جريان ندارد. جز حاصل انديشه نيست و جز با انديشيدن قابل درك نيست. حاصل الهامات و احساسات نويسنده و هنرمند نيست، بلكه جلوه ی خودآگاهی نويسنده است. نويسنده ای كه می داند برای چه می نويسد. می داند چه چيز را برای چه، و كجا بنويسد. ادبيات مدرن سطح بی ژرفای حوزه های داخلی و محيطهای مصنوعی خانگی نيست. ادبيات مدرن يك «پرسش» است، نه يك پاسخ. نه يك طلب، بلكه هم استقلال يك پرسش است، و هم موجب آن می شود. پرسش چيزی ست كه روبروی ماست. هرگز نبايد بازگشت. هميشه به پيش رو نگاه كنيد. پرسش آنجاست.
Sun 3 Feb 2008
یک شعر کوتاه-تیرداد نصری
عوض شدن/عوضی شدن))
از بنفشه ای
یکباره در وسط رویای جو کنار محل
پرسیدم:
(؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟)........._
الحمدلله،الحمدلله
پروانه ها خیلی شان فاحشه شدند
خیلی هاشان سنجاق
Tue 20 Nov 2007
نحن السراب الخادع في كل صحراء..
و القاعدة الرخامية لكل قبر.. !
نحن الصندوق الأسود في كل طائرة و كارثة !
و المفقودون الذين لا يعثر لهم أي أثر في كل حطام!
We are the deceitful mirage in each desert.
And the marble base to each grave.
We are the black box in each plane and a disaster.
And the missing who do not find for them are any effect on each debris.
Sat 3 Nov 2007
جاي كلمه جادوي كلمه
در کلمه چیز هست. یک چیزی در کلمه هست. بهکار بردن این قبول آن است. به محض اینکه آن را بهکار ببری چیزی را که در آن است پذیرفتهای.
تنها که هست به هیچ درد نمیخورد. به درد ِهیچ میخورد. اگر با آن رمان بنویسی طبیعت بیجان میسازی. طبیعت بیجان ِ بادیه: یک طبیعتِ اعلا.
من کلمههای تنها را همانقدر دوست دارم که نجار میخهایش را. هردو اگر به مصرف نرسند عاطل میمانند. با این تفاوت که میخ زنگ میزند بی آنکه نجار را مغبون کند یا با او در رابطه بماند. ولی کلمهی تنها همیشه سرپوشی بر فکرهای من میماند، و در رابطه با من میماند. همیشه حرفی از من را، و یا حرفی را از من، پنهان میکند. مخفیگاه است. جادویشان هم در همین است.
اینکه میگویم جادوی واژهها را از یاد نبریم، از آن است که واژهها جادويی ندارند اگر ما بهشان ندهیم. و آنها همیشه در ضلعی از مکعب ِ حجم جادويی میشوند. در نثر همانطور که در شعر.
Sat 19 May 2007
آموزش آشپزی
آموزش آشپزی
ما تر و تازه ايم
تازه تر از تازه ايم
بی حد و اندازه تر از بی حد و اندازه ايم !
ما در سالاد ِ خوشمزه ی تو می خراميم
و بجز سس دلپذير
گل ِ كلم
و كاهوی كم نظير
به کاهوی ديگری کاهش نمی يابيم
تو امروز از خواب بيدار شدی
و آرزو كردی دوست نداشته باشی فردا هيچكس را ديگر
اما بدان جيگر !
ما از متنفر متنفريم
ما به اندازه ی انگشتانمان انگشتيم
و نيازی به انتخاب نداريم
ميلی به خواب نداريم
ما همه دستهای يك مُشتيم
داروی جديدم مرا دوست دارد
چون دوستی ندارم
خدا لای سبزيجات قايم شده است
تا نبيند كه ما در سالاد ِ تو می پلكيم
حالا ما سُسی هستيم كه از دماغ ِ چه می چكيم
ما را در سالاد خوشمزه ات بپذير !
پُر ويتامين ترين خدا خدای سبزيجات است. نيست ؟
ما ترو تازه ايم
تازه تر از تريم
هيچ آينده ای ما ندارد
ما تحت نظريم
علی دايی گل نخواهد زد
فردايی در كار نيست
و خدای سبزيجات ما را نمی بخشد
سريال ِ ما تمام می شود
سريال ِ خوب سريال دنباله ندار نيست
دنباله ام نده !
Wed 25 Apr 2007
مي نويسد و مي خواند

يكتب و يقرأ
كانت يد
كانت يدان
كانت يدان صغيرتان
لم تفعلا غير الظل
و الثلج و الجمر.
كانت شفه
كانت شفتان
كان فم
لم يفعل غير الحب.
كان جبين فسيح
لم يفعل غير السفر.
كانت عينان
لم تفعلا غير السجن.
كان جسد
كالهواء بين نار و ماء
لم يفعل غير نار و ماء.
كانت امرأه
كان هناك رجل
لم يفعل غير كتابتها
لم يفعل غير قرائتها
لم يفعل غير الجلوس فوق الشرفه
فوق المدينه
فوق الحقيقه.
مي نويسد و مي خواند
دستي بود
دو دست بود
دو دست كوچك
كه جز سايه و برف و اخگر
كاري نكرد.
لبي بود
دو لب بود
دهاني بود
كاري نكرد جز عشق.
پيشاني بود فراخ
جز سفر كاري نكرد.
دو چشم بود
جز زندان كاري نكرد.
تني بود
چون هوا ميان آتش و آب
كاري نكرد جز آتش و آب.
زني بود
در آنجا مردي بود.
جز نوشتنش كاري نكرد.
جز خواندنش كاري نكرد.
كاري نكرد جز نشستن در مهتاب
بر فراز شهر
بر فراز حقيقت.
«انسی الحاج»
Wed 18 Apr 2007
سکوت
Shush
هاينرش بل: "سکوتهای گردآوری شدهی آقای مورکه"!
: سکوت هم شکلی از ارتباط است.
:وقتی آدم با سکوت برخوردی تخيلآميز داشته باشد، می تواند با آن خيلی چيزها بگويد.
:اعتماد زيادی لازم است تا انسانها بتوانند با هم سکوت کنند.
:در سکوت، طول زمان شفاف تر میشود.
لطفا چند لحظه سكوت كنيد.
Bitte Ruhe während einiger Momente.


