تبليغاتX
كلمات

Thu 12 Jun 2008

یومیات

 

 

أصحو و سريري قبر،أتصارع مع عواطفي-صراع يتعمق تدريجيا-لكن دون أن اُحقق نصرا.أقرأ نفسي و أتعری أمامها:رجل يری و لا يفعل،يسمع و لا يستجيب،يفكر و لا يقرر.

هذا أنا:رغبة و عاطفة محبطة،واقع متشتت،نفس مقنّعة و وجود مزيّف. ماذا يبقى منّي لکی اُقاسمه الآخرين؟أفتح عيني و اُغمضها لأغسلها بماء الزمن، بماء الإستسلام و لأحيي موتي،لأدنو منه.

قريب أنا إليها؛إلى الكلمات؛هات يديك.تعالي إلىّ،قبّليني و اقتليني.حياتي متعلقة بينك و بين الجهل بك.

 

I wake up and a my bed is a grave,I  fight with my emotions - a conflases gradually - but without achieving a victory.

I read myself and become stripped in front of it: a man see  and does not do, hears and does not respond, thinks and does not decide.

This is  me : a desire and a frustrated emotion, a dispersed reality, a masked same and a false presence.

What remained of me to share it with the others?

I open my eyes and closed it so that I wash it by the time water,  by the surrender water, to revived my death , so that I approach it.

I'm close to it,To the words.

give me your hands , Come to me,  kiss me and kill me.

My life is related between you and between the ignorance to you.

 

 

نوشته شده توسط سیف حسین در 3:27 PM |  لینک ثابت   • 

Thu 29 May 2008

دردها و درنگ ها

 

نه نقطه مي گذارم سه عدد،نه هو مي نويسم و نه باي بسم الله و نه هيچ قرتي بازي ديگري از خودم در مي آورم و يا نمي آورم يا خواهم آورد و يا نخواهم آورد و اصلن به من چه که شما هيچ نمي فهميد و زبان من از مقولات جنيان...؟إلي جهنم و بئس المصير.

ولم کنيد که حالم به هم مي خورد از دنياي خودم و خودتان و از اين که بايد خوش خط بنويسم تا بشود از جمله اسناد تاريخي عهد ناصري و عهد رجال مشروطه.

و چقدر تهوع آور است که با خودت نمي تواني رو راست باشي و ديگران نيز با تو و حتي تو نيز نمي خواهي که اين گونه باشند و نمي تواني چنين پوست کنده حقيقت را پذيره باشي و هي هم چون مرغ بسمل زور بزني و جان بکني و آخرش هم،هيچ نصيبت نيست إلا يک جنون ادواري.

لعنت به من با اين همه دردها و اين زبان فرياد کننده که نمي تواند لحظه اي در کام خاموش بشيند و اين قدر شکوه و ناله و عرعر و زر مفت نداشته باشد.

 

نام نويسنده محفوظ است

 

 

نوشته شده توسط سیف حسین در 0:0 AM |  لینک ثابت   • 

Wed 21 May 2008

 
 

 

عد إلی يا نهر الجسد

و اکتب قصيدة

تطفیء بها آلام الحطب

تروی بها عطش اللهب

قصيدة

أطرز الشمس بها و الألم

کلمات تحييني طفلا

تولدني بلون الماء شعرا

عد إلی يا نهر الجسد

و اکتب قصيدة.

 

 

 

a river of body  O

Return to me and

Write a poem.

A poem that Extinguishes the aches of firewood and

Irrigates the flame thirst.

A poem

I embroider the sun by it and the pain.

A words that revives me a nascent and

Bore me a poetry by the water color .

a river of body  O

Return to me and

Write a poem.

 

 

 

 

نوشته شده توسط سیف حسین در 6:9 PM |  لینک ثابت   •