Thu 12 Jun 2008
یومیات

أصحو و سريري قبر،أتصارع مع عواطفي-صراع يتعمق تدريجيا-لكن دون أن اُحقق نصرا.أقرأ نفسي و أتعری أمامها:رجل يری و لا يفعل،يسمع و لا يستجيب،يفكر و لا يقرر.
هذا أنا:رغبة و عاطفة محبطة،واقع متشتت،نفس مقنّعة و وجود مزيّف. ماذا يبقى منّي لکی اُقاسمه الآخرين؟أفتح عيني و اُغمضها لأغسلها بماء الزمن، بماء الإستسلام و لأحيي موتي،لأدنو منه.
قريب أنا إليها؛إلى الكلمات؛هات يديك.تعالي إلىّ،قبّليني و اقتليني.حياتي متعلقة بينك و بين الجهل بك.
I wake up and a my bed is a grave,I fight with my emotions - a conflases gradually - but without achieving a victory.
I read myself and become stripped in front of it: a man see and does not do, hears and does not respond, thinks and does not decide.
This is me : a desire and a frustrated emotion, a dispersed reality, a masked same and a false presence.
What remained of me to share it with the others?
I open my eyes and closed it so that I wash it by the time water, by the surrender water, to revived my death , so that I approach it.
I'm close to it,To the words.
give me your hands , Come to me, kiss me and kill me.
My life is related between you and between the ignorance to you.
Thu 29 May 2008
دردها و درنگ ها
نه نقطه مي گذارم سه عدد،نه هو مي نويسم و نه باي بسم الله و نه هيچ قرتي بازي ديگري از خودم در مي آورم و يا نمي آورم يا خواهم آورد و يا نخواهم آورد و اصلن به من چه که شما هيچ نمي فهميد و زبان من از مقولات جنيان...؟إلي جهنم و بئس المصير.
ولم کنيد که حالم به هم مي خورد از دنياي خودم و خودتان و از اين که بايد خوش خط بنويسم تا بشود از جمله اسناد تاريخي عهد ناصري و عهد رجال مشروطه.
و چقدر تهوع آور است که با خودت نمي تواني رو راست باشي و ديگران نيز با تو و حتي تو نيز نمي خواهي که اين گونه باشند و نمي تواني چنين پوست کنده حقيقت را پذيره باشي و هي هم چون مرغ بسمل زور بزني و جان بکني و آخرش هم،هيچ نصيبت نيست إلا يک جنون ادواري.
لعنت به من با اين همه دردها و اين زبان فرياد کننده که نمي تواند لحظه اي در کام خاموش بشيند و اين قدر شکوه و ناله و عرعر و زر مفت نداشته باشد.
نام نويسنده محفوظ است
Wed 21 May 2008
عد إلی يا نهر الجسد
و اکتب قصيدة
تطفیء بها آلام الحطب
تروی بها عطش اللهب
قصيدة
أطرز الشمس بها و الألم
کلمات تحييني طفلا
تولدني بلون الماء شعرا
عد إلی يا نهر الجسد
و اکتب قصيدة.
a river of body O
Return to me and
Write a poem.
A poem that Extinguishes the aches of firewood and
Irrigates the flame thirst.
A poem
I embroider the sun by it and the pain.
A words that revives me a nascent and
Bore me a poetry by the water color .
a river of body O
Return to me and
Write a poem.


