تبليغاتX
كلمات

Wed 12 Mar 2008

كساد ادبی و ادبيات كساد

 

 بهنام صدر

 

مسلما دوران ما را می توان يك «خميازه ی فرهنگی ـ هنري» دانست. به همين خاطر ممكن نيست كه بخواهی از هنر و ادبيات بنويسی و از اين خميازه ی كذايی سخن به ميان نياوري. چنين خميازه ای نبايد به حال خود رها گردد، بلكه بايد به شيوه ای انتقادی به آن نگريسته شود. اين يادداشت تلاشی ست در اين جهت.

 

۱/

مسئله ديگر كساد ادبيات ما نيست، مسئله اين است كه ادبيات ما ديگر چيزی بجز اين كساد نيست. رمان نويسان رمان می نويسند و خودشان می خوانند و به هم جايزه می دهند. شاعران منتقد و مفسّر شعرهای همديگر هستند. جوايز ادبی به نماد گسست ادبيات ما از محيط اجتماعی تبديل شده اند. تنها چيزی كه در ادبيات ما مهم نيست، زندگی هرروزه ی انسانهاست. امیر احمدی آریان در مقاله ی «در ستایش هوای آلوده» با نگاهی استعاری به دستگاههای تصفيه ی هوای خانه ی نويسندگان امروز اشاره می كند و می گويد كه ريه های آنها توسط اين دستگاههای تصفيه مسموم شده است. آنها به زندگی پاك و منزه خانگی عادت كرده اند و در ادبيات امروز ديگر اثری از اجتماع، امر اجتماعی و در كل اثری از آرمانهای مدرنيته باقی نمانده است. چنين بلايی به جان تمامی عرصه های فرهنگی و هنری ما افتاده و وضعيت مطبوعات،موسيقي، نقاشي، تئاتر و سينما نيز از اين بهتر نيست. كساد و بی رونقی اين عرصه های فرهنگی تنها به يك طريق با ما سخن می گويد : ادبيات كساد.

 

2/

ادبيات كساد می گويد : برای جذب مخاطب و بالا بردن شور و شوق مردم” بايستی خود را بيشتر به آنها نزديك كنيم و به زبانی ساده از “دغدغه های واقعی مردم” سخن بگوييم. برای ادبيات كساد مسلما “مردم” همان طبقه ی مرفه است و دغدغه های واقعی آنها” مسلما نه فضايی عمومي، شهری و مدرن، كه فضايی داخلی ميان روابط خصوصی و خانوادگی ست. به صراحت می توان گفت كه ادبيات امروز ادبيات ما نيست.

 

3/

ادبيات كساد در جامعه ی ما دارای همان گفتمان قديمی خود يعنی “عشق/مذهب” است. در فرهنگ فارسي، مذهب نه يك پرسش، كه يك پاسخ است. تفاوت ژرفی هست ميان «طرح پرسش» و «طلب پاسخ». عشق فارسی نيز همچون مذهب يك پاسخ است و نه يك پرسش. ايندو پاسخی هستند برای پرسشی كه وجود ندارد. به همين دليل است كه گفتمان مذهبی در ادبيات ما همواره با گفتمان عشق و عاشقی برابر بوده است. همه ی شما اين تجربه را داريد. مثلا وقتی حافظ می گويد : «دوش می آمد و رخساره برافروخته بود»، فرهنگ فارسی همواره تعبير مذهبی آن را با تعبير عاشقانه ی آن (حتی از نوع زمينی اش) همراه می آورد. حتی اساتيد ادبيات و فرهنگ موجود اصرار دارند كه حافظ نه مقصودی زميني، كه مقصودی آسمانی و والا داشته است. اما هيچ دليلی مبنی بر اين قضيه در خود متن يافت نمی شود. گفتمان عرفانی مولانا نيز از اين قضيه مستثنی نيست. مسئله اين است كه فرهنگ فارسی نه بر اساس يك «پرسش» كه بر اساس يك «پاسخ» (مذهب/عشق) شكل گرفته است. پاسخی كه در دو قطب عشق و مذهب رفت و آمد می كند. چنين ادبياتی همواره سازنده ی يك گفتمان عارفانه است. عارف هيچ پرسشی ندارد، عارف همواره پاسخ ها را طلب می كند. و فرايند حصول اين پاسخ نه در بستر اجتماع، بلكه در فضايی داخلی و در درون فرد حاصل می شود. حال آنكه «پرسش» دستاورد مدرنيته است و در بستر اجتماع روی می دهد. مدرنيته پرسش است. پرسشی نه در پی پاسخ، كه در برابر پرسشی ديگر. به همين خاطر است كه ادبيات ما هيچگاه پرسشی را مطرح نكرده است، بلكه تنها پاسخ هايی كه دريافت كرده (و به شاعر/عارف/فيلسوف الهام شده) را بازگو كرده است. به خاطر نبود يك فرهنگ انتقادی مبتنی بر طرح پرسش و طرح تفاوت، ما هميشه در ادبيات ايران «نوابغ» داشته ايم و نه نويسنده ای با تمامی شاخصه های مدرنيته. نيما و هدايت هر يك به نوبه ی خود پرسشی بودند در برابر سنت. گلشيری نويسنده ای بود كه در عرصه ی فرم و زبان طرح پرسش می كرد. در حد انگشتان دست می توان نمونه هايی را برشمرد، اما اينها حاصل يك سير فرهنگی انتقادی مبتنی بر طرح پرسش نبودند. اينها تنها نوابغی بودند كه در دوره ای آمد و شد داشتند و در آينده نيز نوابغی خواهند آمد كه همچون ستاره ای خواهند درخشيد و خاموش خواهند شد. از اين منظر، می توان اين ادعا را كرد كه اين نويسندگان هيچ ربطی به فرهنگ ما (فرهنگ عارفانه و خودآزار ما) نداشتند. يعنی حاصل بالندگی فرهنگ فارسی و مدرنيته ی ناموجود در آن نبودند، بلكه آنها به معنای واقعی حاصل خودشان بودند نه حاصل يك گفتمان فرهنگي.

 

4/

طلب پاسخ، طلب الهام، و معضل تاريخی ما را بابک سلیمی زاده در شعر «عشقال» بخوبی نشان می دهد. آنجا كه شعر ناگهان حالتی خودآزارانه بخود می گيرد و راوی شروع می كند به يك مداحی كه معلوم نيست خطاب به يك معشوق (ساقي، شاهد و زيباروى) است يا مدحی ست مذهبی يا يك خودارضايى ست: « از بس پر از بخيه ام / جداتر از بقيه ام / صفای صورتت بيا / يا مرتضا يا مرتضا / عشق مني، تو دامنی / من سگ درگاه توام، كجا؟كجا؟ / . . . / كرده ام سر توی خيمه / ميخورم خورشت ِ قيمه / قيمه ام من، تو غريبی / تو غروبی / تو چه خوبی / يا غريب الغربا ! / قبله ی من قباله شد / قدّ بلند دامن ام / به قدقدا حواله شد / دويده ام تا بخيه / تو رفته ای با بقيه / حواله ات به مابقی / گذشته اي، تو سابقی / شفاعتم نمی كنی / تو راحت ام نمی كنی / . . .»و الی آخر . در اين شعر معضل در خود فرورفتگی ما، و انزوای عارفانه ی ادبيات ما (اعم از ديروز و امروز) به تصوير كشيده می شود. انسانی كه تنها در طلب الهام و پاسخ است. ادبياتی كه خودآگاهی نيست، بلكه احساسات و الهامات و كشف و شهودات درونی نويسنده در فضای خصوصی ست. رمانهای امروز انبوه انديشه های پيشامدرن هستند. دليل اينكه ما رمان خوب نداريم چيزی جز اين نمی تواند باشد كه ما محيط اجتماعی و فرهنگ انتقادی خوبی نساخته ايم. رمان حاصل زندگی مدرن، شهري، و پيوند اجتماعی قوی ميان نهادهای مردمی ست. رمان حاصل بالندگی زندگی شهری ست نه روابط خصوصی و خانگي. ادبيات كساد می خواهد ساده بنويسد كه حرف مردم را زده باشد (مثلا به رمانهای زويا پيرزاد يا امثالهم بنگريد) و بقول خودش به دور از «آرمانهای دهان پر كن» باشد، اما تنها چيزی كه به بار می آورد يك «دهان خالي» (خميازه) است. دهان خالی اين عارف امروزين ايرانی تنها با يك «پاسخ» پر می شود.

 

5/

فيلسوفان ما همواره همان عرفای ما، و عرفای ما همواره همان فيلسوفان ما بوده اند. فيلسوفان قرار است پرسش طرح كنند. ما يك عمر پاسخها و الهامات را نقل كرده ايم.

 

6/

ادبيات كساد به زبان ابتذال سخن می گويد. سلايق مبتذل موجود با شور و هيجان از هنر مورد علاقه شان سخن می گويند : «محسن نامجو». محسن نامجو نماد ابتذال فرهنگ و هنر ماست. آنجا كه “خوانندگان پاپ” پيشروترين هنرمندان هستند و تازه ترين حرفها را می زنند. خميازه ی فرهنگي، بی حوصلگی در خواندن و نوشتن است. و گوش دادن به موسيقی پاپ راحت ترين كار. ملودی ها تكرار می شود. بداهه نوازی هر لحظه تكراری تر می شود. راحت ترين راه برای دريافت پاسخ. مردم كار ندارند شما چه می گوئيد، تنها می خواهند از چشم، از هوش، و از «قوّه ی پرسش ساز»شان كار نكشند. بدين ترتيب يك «ستاره ی پاپ» به يك «نابغه ی هنري» و «انديشمندی پيشرو» والايش می يابد. اينجا بايد حق را به آدورنو داد و گهگاه نسبت به ابتذال فرهنگ توده ای به ديده ی شك نگريست. گويی بنا نهادن يك فرهنگ انتقادی و پيشرو در ابتدا مستلزم ويرانی ادبيات كساد و ابتذال فرهنگی و فكری ست. در اين مورد من يك تز كارآمد سراغ دارم : وقتی به محسن نامجو می رسی سعی كن عاشق شجريان باشي، وقتی به شجريان می رسی سعی كن عاشق نيروانا باشي، وقتی به نيروانا می رسي، سعی كن عاشق بتهوون باشي. بدين ترتيب می توانی با جزم انديشی خود، پيشرو بودن ادبياتی كه ابتذال به زبان آن سخن می گويد، يعنی ادبيات كساد را به چالش بكشي. ادبيات كساد هر چه بخواهد پيشروتر بشود، مبتذل تر می شود.

 

7/

هيچ ادبيات پيشرويی جز در اجتماع معنا ندارد. جز در دالانهايی كه كافكا می سازد جريان ندارد. جز حاصل انديشه نيست و جز با انديشيدن قابل درك نيست. حاصل الهامات و احساسات نويسنده و هنرمند نيست، بلكه جلوه ی خودآگاهی نويسنده است. نويسنده ای كه می داند برای چه می نويسد. می داند چه چيز را برای چه، و كجا بنويسد. ادبيات مدرن سطح بی ژرفای حوزه های داخلی و محيطهای مصنوعی خانگی نيست. ادبيات مدرن يك «پرسش» است، نه يك پاسخ. نه يك طلب، بلكه هم استقلال يك پرسش است، و هم موجب آن می شود. پرسش چيزی ست كه روبروی ماست. هرگز نبايد بازگشت. هميشه به پيش رو نگاه كنيد. پرسش آنجاست.

 

نوشته شده توسط سیف حسین در 8:34 PM |  لینک ثابت   • 

Tue 4 Mar 2008

مقاطع

 

ذاکرتي ملء الرّياح،تُبعثرني حيث ما تشاء

إنّها طفولة الغد عُشبٌ في يديّ ينبت                          

2-

ألهو مع الأيام و أنا کلّي ورقٌ کلّي کلمات

عُشبٌ يديّ و عيني مَحار       

3-

ذنبٌ و ظماء کأسٌ و ارتواء…

شبقٌ ملء صدري

رخاءٌ ملء کفّي

4-

عيون الضّحى تسري في عروقي

و الليل أوهامه تصطليني

زمنٌ عقيم

 جسمٌ يخطو بآلامه عيون الموت

 

نوشته شده توسط سیف حسین در 10:24 PM |  لینک ثابت   •