تبليغاتX
كلمات

Mon 31 Dec 2007

کلمات ‌‌أنبش بها قبري...

 

درباره تو حرف زياد است بسي،درباره حرف هم.

اما آيا بود سکوت را که به حرف؟به سخن؟

نمي دانم!

آن چنان اين سکوت اين سکوت ساکن اين سکوت ملال انگيز يک يک رگهايم را خشکانيده که از حرکت از جنبش از خيزش و از نمي دانم هرچه هياهوست دورافتاده ام و جدا. کنده شده ام.

هر آينه پر از رخوت.سکون.محصور در چهارناي ديوار درون.درون ملال انگيز هزار تو هزار چهره  آشفته.بيمار و رنگ پريده.افتاده زير  پتک ديروز و چه بسا- نمي دانم-شايد هم فردا.پاي بند و زنداني دايره مبهم زمان،مکان،جسم و عرياني وجودهاي مزيف و دروغين.

اين سکوت ساکن مسکون کلمات در اعماق وجودم.

گو اين که اين هم زنجيرهايي دارد از الياف حروف و از جنس لذتهاي آلوده به خدا.

...که خرد مي کند.که خرد مي شوم.هر صبح و شام.در هر طلوع و غروب.

...که مي آيد.خانه مي کند و مي نشيند و مي رود ناگهان.گو که نيامده.نبوده که باشد.

که مي خورد.که خورده مي شوم:تن عرياني.

 

کلمات ‌أنبش بها قبري...

 

سنگینی می کند این سکوت.سرم سنگ می شود و پایم چوب:که بود.

قلبم-اگر باشد-(همان بهتر که نباشد) نیست.

که اگر بود آلوده می شد به گنداب «مطلق» آنجا که کلمه کم می آورد.آنجا که مابعد است و ماوراء! آنجا که نتوان رسید.که پر می سوزاند و بال!

نوشته شده توسط سیف حسین در 9:35 PM |  لینک ثابت   •