Thu 20 Sep 2007
چه كسي تو را به نامردان فروخت وطن؟
يادت مي آيد آن هنگام كه براي نخستين بار تو را ديدم؟
چه مي گويم!
مي خواهم بنويسم.براي تو.براي سرزمينم.براي خاكم.براي مردمم.براي آسمانم.براي تك تك نخلهايت،آبهاي هميشه روانت.
براي مادران اشك بارت.براي پدران خسته ات.براي جوانان غرقه به خونت.فرزندان يتيم ات.
صدايم را مي شنوي؟
گريه فرزندان معصومت را مي شنوي؟
ناله هاي مردگانت را چطور؟
نشايدكه نفرينمان كرده اي وطن؟
جادوي بربط تو شنيدني بود.جايش را آتش چرا گرفته است؟
مگر خدايان تو را نفرين كرده اند كه بايد هميشه غرقه به خون ديدت!
دجله را نظاره كن.فرات را ببين:سرخگون چرا شده اند؟
هزار و يك شبت چه شد؟
شهرزاد قصه گويت خود قصه شد!.
مانند من شده اي: تنها و غريب!
كالاي ارزان شده اي وطن!
چه كسي تو را به نامردان فروخت؟
Mon 17 Sep 2007
داشتم نوشته هاي چند سال پيشم رو مي خوندم.تصادفي پيداشون كردم.يادداشتهاي كه از نوشته هاي كامو بر داشته بودم.خنديدم به خودم.به آلبر كامو.به يادداشتهايم. به ايتالو كالوينو و امبرتو اكو به روشنفكر و روشنفكري به فوكو و داريوشين:شايگان و آشوري به سروش و به كارل پوپر.به داوري و هايدگر.به كلاسهاي روشنفكري بابك احمدي در پلي تكنيك.به مدرنيته و سنت به قدرت و سياست.
هنوز هم مي خندم به سرگذشت خودم:
فكر نمي كردم سه چهار سال پيش اهل نوشتن بوده باشم!
10/12/83-28 فوريه-18 محرم
ساعت 7:45
(نشستم سر كلاس.هيچ حالي هم ندارم.خسته ام.خوابم مياد.چشام سنگين شده.محمد هم بغلم نشسته داره نگاه مي كنه.استاد هم داره يه سر صحبت مي كنه.همش چهار نفر سر كلاسيم.اگه بخوابم يا برم بيرون تابلو ميشه.
ساعت چهار و نيم تا هفت و نيم خوابيدم:فقط سه ساعت.بعدش هم پاشدم رفتم سركلاس.استاد هم هي گير مي داد و مي پرسيد.برگه هاي امتحان رو هم پس از دو ماه هنوز تصحيح نكرده.ميگه وقت نكردم!
تو راه دانشگاه روزنامه ها رو كه مي خوندم يه خبر من رو به خودش كشيد:نتايج جوايز اسكار.هوانورد اسكورسيزي جايزه ي بهترين فيلم و كارگرداني رو نگرفته.ناراحت شدم.رفتم خوابگاه حال درس نداشتم.12 كه شد اومدم دانشگاه ناهار بخورم.رفتم بالا پيش احسان نماز خوندم و چاي خوردم.سخنراني رو هم نوشتم.امين هم اونجا بود.حال نداشت گرفته بود.دوتاشون خوابيدن.رفتم سركلاس حال سخنراني رو هم نداشتم.استاد هم گير نداد شانس اوردم صدام نكرد.استاد حكيم هم تو حياط دانشگاه با بچه ها گپ مي زد.رفتم پيشش.چند تا تيكه انداخت من هم كم نيوردم.
رفتم كلاس 9.نماز رو هم جماعت خوندم تو اتاق با احسان.شام هم خورديم.حالا هم كه سر كلاس نشستم.استاد هم با حرارت تمام مشغول حرف زدن.محمد هم خوابش مياد.ديگه خسته شدم حال نوشتن ندارم.)
از ما انسان ها چه خواهد ماند جز خاطره؟بي تفاوت نباشيم به خاطره هايمان!
تو همه يادداشتهايم از كامو اين قسمت رو درشت تر از بقيه نوشتم:
فردايي وجود ندراد.اين خود واقعيتي است.پس زندگي براي آينده در ميان نيست.برخورداري از لحظه هيجان و غناي دنيا.لذت بردن از تداوم حال اين است كمال مطلوب پوچي!
Mon 17 Sep 2007
براي تو مي نويسم اين بار:
مي داني براي چه در اين مدت چيزي ننوشتم؟
قسم خورده بودم كه فقط با قلم تو بنويسم.همان قلمي كه به من هديه دادي. و چه عزيز هديه اي بود آن قلم برايم!
جرأت نوشتن را هيچ وقت نداشتم پيش از تو وپيش از هديه ات.هميشه از خودم خجالت مي كشيدم.نمي توانستم.آن قدر با خودم درگير مي شدم كه در آخر فقط كاغذي پر از خطوط مبهم و نامفهوم مي ماند.نمي توانستم بنويسم.
پيدا نمي كنم هديه ات را هرچه تلاش مي كنم.
نشايد كه هديه ات را ندانسته پس گرفته باشي!
نشايد كه مرا نخواسته باشي!
خودت نگاه كن:ببين كه بدون هديه ات نوشته هايم همه، چيزي نيست.
آخر تو را كجا گم كرده ام من؟
Sat 1 Sep 2007
مي خندم،با تمام غمهايم!
مي خندم،به تمام غمهايم!
شكسته اند مرا اين خنده ها
اين خنده هاي مرده و سياه.
چند روزي است چيزي نخورد ه ام.
روزه گرفته ام.
افطار مي كنم با خنده هاي بي صدا.


