Tue 19 Jun 2007
از جنس خودم
۷- حالا مي تونم برم؟
منظورم اينه كه كارم تموم شد. مي خواستم قلم رو بگذارم زمين برم دنبال كارم.
هر وقت گذاشتنت زمين اون وقت مي توني قلم رو هم بگذاري زمين و هر كاري كه خواستي انجام بدی.
همين كه پيراهنش رو باز كردم ازش خون اومد.دهنش پر خون شد.همين طوري خون مي اومد مي ريخت رو سينه اش!
چشماش ولي باز بود. مي خواست يه چيزي بگه.خيره شده بود به من.
نه!انگار مي خواست به من بگه تو هم نگاه كن...
يه پروانه اومد نشست رو لبش شروع کرد به مكيدن خوني كه داشت از دهنش جاري مي شد.
تو همين لحظه ها چشماش رو بست.
شايد هم بسته شد.
پروانه اون قدر خون خورد كه افتاد رو سينه اش.
پروانه هم مرده بود. جون داد.
بوسه كار خودش رو كرده بود!
چايي تموم شده بود.بلند شد يكي ديگه بريزه. هنوز ننوشته بود اوني رو كه مي خواست بنويسه.نمي دونم چرا؟
چايي تموم شده بود.
Mon 11 Jun 2007
از جنس خودم
« در روزگار ما هر چيز باردار ضد خود است.» كارل ماركس
يه ليوان چاي بغل دستش بود.همين طوري مي نوشت و چايي مي خورد.
مثل هميشه تنها بود.يادش اومد كه مي خواست چيزي رو بنويسه.هر چي فكر كرد يادش نيومد.
...
ادامه مطلب
Tue 29 May 2007
بی خاک تر از هميشه...
سکوتم را شکست
سرمای وجودت


