تبليغاتX
كلمات

Sat 19 May 2007

آموزش آشپزی

 

 

آموزش آشپزی

بابك سليمی زاده

ما تر و تازه ايم
تازه تر از تازه ايم
بی حد و اندازه تر از بی حد و اندازه ايم !

ما در سالاد ِ خوشمزه ی تو می خراميم
و بجز سس دلپذير
گل ِ كلم
و كاهوی كم نظير
به کاهوی ديگری کاهش نمی يابيم

تو امروز از خواب بيدار شدی
و آرزو كردی دوست نداشته باشی فردا هيچكس را ديگر
اما بدان جيگر !
ما از متنفر متنفريم
ما به اندازه ی انگشتانمان انگشتيم
و نيازی به انتخاب نداريم
ميلی به خواب نداريم
ما همه دستهای يك مُشتيم

داروی جديدم مرا دوست دارد
چون دوستی ندارم
خدا لای سبزيجات قايم شده است
تا نبيند كه ما در سالاد ِ تو می پلكيم
حالا ما سُسی هستيم كه از دماغ ِ چه می چكيم
ما را در سالاد خوشمزه ات بپذير !

پُر ويتامين ترين خدا خدای سبزيجات است. نيست ؟

ما ترو تازه ايم
تازه تر از تريم
هيچ آينده ای ما ندارد
ما تحت نظريم
علی دايی گل نخواهد زد
فردايی در كار نيست
و خدای سبزيجات ما را نمی بخشد
سريال ِ ما تمام می شود
سريال ِ خوب سريال دنباله ندار نيست

دنباله ام نده !

 

نوشته شده توسط سیف حسین در 8:10 PM |  لینک ثابت   • 

Mon 7 May 2007

ضیاع

 

 

 

لا؛ أعلم من أين أتيت

لكنني ضعت في الأمس

و رجعت من غدي المبتل بالآلام

مكسور العين

جريح شظايا مكان!

نوشته شده توسط سیف حسین در 6:9 PM |  لینک ثابت   • 

Wed 2 May 2007

یادداشت آخر

 

 

 

:فشار خفقان آور و ملالت بار«بودن»

:چهره زشت«هستن»

:وجود ديگري!

نوشته شده توسط سیف حسین در 12:57 PM |  لینک ثابت   • 

Wed 25 Apr 2007

مي نويسد و مي خواند

 

 

يكتب و يقرأ

 

كانت يد

كانت يدان

كانت يدان صغيرتان

لم تفعلا غير الظل

و الثلج و الجمر.

كانت شفه

كانت شفتان

كان فم

لم يفعل غير الحب.

كان جبين فسيح

لم يفعل غير السفر.

كانت عينان

لم تفعلا غير السجن.

كان جسد

كالهواء بين نار و ماء

لم يفعل غير نار و ماء.

كانت امرأه

كان هناك رجل

لم يفعل غير كتابتها

لم يفعل غير قرائتها

لم يفعل غير الجلوس فوق الشرفه

فوق المدينه

فوق الحقيقه.

 

 

 

 

 

مي نويسد و مي خواند

 

دستي بود

دو دست بود

دو دست كوچك

كه جز سايه و برف و اخگر

كاري نكرد.

لبي بود

دو لب بود

دهاني بود

كاري نكرد جز عشق.

پيشاني بود فراخ

جز سفر كاري نكرد.

دو چشم بود

جز زندان كاري نكرد.

تني بود

چون هوا ميان آتش و آب

كاري نكرد جز آتش و آب.

زني بود

 در آنجا مردي بود.

جز نوشتنش كاري نكرد.

جز خواندنش كاري نكرد.

كاري نكرد جز نشستن در مهتاب

بر فراز شهر

بر فراز حقيقت.

 

«انسی الحاج»

 

 

 

نوشته شده توسط سیف حسین در 11:54 AM |  لینک ثابت   •