Wed 18 Apr 2007
سکوت
Shush
هاينرش بل: "سکوتهای گردآوری شدهی آقای مورکه"!
: سکوت هم شکلی از ارتباط است.
:وقتی آدم با سکوت برخوردی تخيلآميز داشته باشد، می تواند با آن خيلی چيزها بگويد.
:اعتماد زيادی لازم است تا انسانها بتوانند با هم سکوت کنند.
:در سکوت، طول زمان شفاف تر میشود.
لطفا چند لحظه سكوت كنيد.
Bitte Ruhe während einiger Momente.
Tue 17 Apr 2007
مثل یک لاک پشت
در فكر تو بودم.به تو مي انديشيدم.تمام وجودم را در بر گرفته بودي.رهايم نمي كردي.مي خواستم تو را به فراموشي بسپارم.شايد راحت مي شدم تا حتي براي لحظاتي چند آرام بگيرم.
خودم را در تو گم كردم.چه كنم؟
مدت زيادي نمي گذشت از يافتن تو و پيش ترک يافتن خود بي خودم.
مي خواهم در خودم بمانم.مي داني چرا؟نمي خواهم بيرون از خودم تمام بشوم.چون تاكنون از خودم بيرون نرفته ام.چرا؟
من آدم ضعيفي هستم.خيلي ضعيف.در لاك خود فرو رفته ام.
اگر مي تواني بشكن اين لاك را؛ولي مواظب باش:شايد مرا هم بشكني.
بشكن ولي به آرامي.آب را ديده اي كه چگونه صخره را مي شكافد؟
...منتظر تو نشسته ام.
راستي تو چه مي خواهي؟
Sun 15 Apr 2007
انه شاعر
شاعر لايعرف الکلمات
شاعر لا يتغنی بالکلمات
شاعر کسرته الکلمات
شاعر يتمشی علی الکلمات
شاعر يحاول قتل الکلمات
شاعر يبلع الکلمات
شاعر يبحث عن الکلمات
شاعر مهووس بالکلمات
شاعر قتلته الکلمات
شاعر حبسته الکلمات
شاعر وحيد مع الکلمات
شاعر مجيد للکلمات
شاعر يتحدی الکلمات
شاعر يهرب من الکلمات
شاعر يمسح الکلمات
شاعر يکلم الکلمات
شاعر يبيع الکلمات
شاعر ينسی الکلمات
شاعر يخاف من الکلمات
شاعر يعزف بالکلمات
Sun 15 Apr 2007
الکلمات
سأقتل الکلمات
لا بد للکلمات أن تُقتل
لا تُنضج
لا تُکبر
لا تُحمل…
Sat 14 Apr 2007
هنگامه فراموشي
هنگامه فراموشي
برگ ريزان پاييز را به ياد مي آوري؟
برف ريزان زمستان چطور؟
بهاران است.هنگامه روييدن؛ شكوفه زدن و دويدن در لابلاي واژه هايت ميان چشمانت و بوييدن آغوشت.دست گذاشتن بر شانه هايت و چشيدن طعم گس لبانت.
هنگامه فراموشي است.فراموشي دردها و رنج ها.
فراموشي آناني كه به فراموشي سپردنت.
هنگامه آواز خوانان.
و هنگامه خطر كردن در تو.
برايم بخوان.بخوان تا با تو گرم شوم.
هزاران سال بود كه انتظارچنين لحظه اي را مي كشيدم.
باشد كه باز هم با تو تكرار شوم.
ديگر سخن مگو.
گوش باش.
Thu 12 Apr 2007
? ...do you love me
هل تحبييني...؟
سأحبك خارج إطار الزمن
هل تحبييني خارج إطار الحب؟
سأحبك خارج إطار الوعي
هل تحبييني خارج إطار النفع؟
سأحبك خارج إطار القول
هل تحبييني خارج إطار العقل؟
سأحبك خارج إطار المعرفه
هل تحبييني خارج إطار المرأه؟
Fri 30 Mar 2007
پارازيت
پارازيت: شعر طاهر رهبری
من يك پارازيت هستم
اختلالي در بشريت
خدا فتباركش را پس گرفت
و قدسيان را همه لعنت كرد
دست از سر من بردار استاد
خود را از خود كه كم كردم
چيزهايي باقي ماند
كه با تفريق شما نميسازد
من يك لخته هستم
قطرهي قيري در رگ
خود را كه شمردم صفر شد
حسابداران همه استعفا كردند
من يك سوراخام
و از خويش بيرون نميشوم
من در پيالهها استفراغ كردم
و با سجادهها دماغم را گرفتم
دست از سر من بردار استاد
فكر كن هرگز وجود نداشتهام


