تبليغاتX
كلمات

Mon 12 Feb 2007

یادداشت

 

 

آن گاه كه تو را از دست بدهم به تمام آرزوهايم رسيده ام.

خود را خواهم ديد كه به دنبال تو...

نخواهد آمد و خوشحال و شادمان

ديگر به فكر تو نخواهد بود.

و هميشه تو را از ياد خواهد برد.

ديگر از تو كمك نخواهد گرفت.

... و ناگهان تو را مي بيند.

خسته و تنها.

نااميد از تمام بودها

زان سو كه نبوده است تا باشم.

همه را به دنبال خود خواهم برد...

در مسير شدنها

براي تبديل به فراموشي ها.

و يكباره...

نه

چندباره ابليس سوار بر خر دجال.

دجال سوار بر شيطان.

و من مسيح را...

نه.مسيح را نخواندم.نه.

بر شانه هاي مسيح نشسته بود.

 

نوشته شده توسط سیف حسین در 10:58 AM |  لینک ثابت   • 

Mon 12 Feb 2007

یادداشت

 

 

مگه نمي شناسيش.ها؟

چرا خودت رو گم كردي.ها؟

ازش خسته شدي.ها؟

خسته ات كرده.نه؟

چرا دست از سرت بر نمي داره.ها؟

چي مي خواي بهش بگي حالا؟

خوب اگه دوستش داري چرا بهش نمي گي.ها؟

مي خواي من بهش بگم.ها؟

چرا ساكت شدي.ها؟

گفتي مي خواي بري.ها؟

گفتي كسي رو نداري.ها؟

همه چي هم يادت رفته.ها؟

نه؟

از ياد بردي.ها؟

غريبه اي؟

گفتي كه...

ها.هيچي نگفتي.ها؟

گفتي كه مسافري.ها؟

چي؟

گفتي ديگه نگم ها.ها؟

راستي چرا تا حالا ساكت بودي.‌ه...ا؟

گفتي كه مي انديشي و تفكر مي كني يا مي انديشي و باور مي كني؟

چي؟

ديگه حرف نزنم؟

برم؟

تو مي خواي بري؟

باشد.

من مي روم.اما تو هم بايد بروي.اين را بدان!

شايد زودتر از من خواهي رفت.

شايد هم ديرتر.ولي آخر مي روي.حتما.

خوب منتظر چي هستي ديگه.ها؟

گمان مي كني شب تمام خواهد شد و صبح خواهد آمد؟

خير.

برخيز شمع روشن كن.

اگر خواستي خودت هم مي تواني شمع بشوي.

پس باش.

 او«من» آمد.

من«او» رفت.

 

 

نوشته شده توسط سیف حسین در 10:53 AM |  لینک ثابت   • 

Wed 7 Feb 2007

ادامه از پايين

 

 

ن - عبرت نمي گرفت اصلا. ممكن بود يك اشتباه رو چند بار تكرار كنه. اعتنايي نداشت. خودش رو بي نياز مي ديد از خيلي چيزها. يا سعي مي كرد خودش رو اين طوري نشون بده. يه چيزايي رو زود فراموش مي كرد بعضي ها رو نه.

خوبي هاي ديگران فراموش مي شد. بدي هايشان هيچ وقت.

يه جور حس انتقام تو دلش بود. نمي بخشيد.گذشت نداشت بعضي مواقع. زياد هم حرف نمي زد. نمي تونست. تو جمع. سخنران خوبي نبود. به پت و پت مي افتاد جوري كه حرفاش رو نمي فهميدي. همين طوريش هم بعضي ها حرفاش رو نمي فهميدند. چه برسه بياد تو جمع حرف بزنه. چي مي شد؟!

البته به نظرم با غريبه ها اين طور بود لااقل. اگر با كسي گرم مي گرفت و مي خواست حرف بزنه و نظر بده كم نمي آورد. بسته به مخاطبانش عوض مي شد.

نسبت به عده اي خيلي حساس بود.

نوشته شده توسط سیف حسین در 12:15 PM |  لینک ثابت   • 

Mon 22 Jan 2007

یادداشت

 

 

ي- بوي گند مي داد. كثافت بود.«   » متحرك. به روي خودش هم نمي آورد.خودش را كسي مي دانست و خودم خودم سر مي داد. شيطون بايد ميومد پيشش شاگردي كنه از بس آدم كثيفي بود اين. براش عادت شده بود مثل نون شب. بدون اون نمي تونست شبش صبح كنه.

آدم تا اين اندازه لجن!؟

هيج وقت هم احساس پشيماني نمي كرد از كاراش. خودش را در پوست كرده بود.توي پوست يك آهو: خوك در پوست آهو.

دقيقا خوك بود. ترسي هم نداشت از اينكه مثل خوك رفتار كنه حتي. افتخار هم مي كرد.

خوك كثيف!

...

اينم بگم اين كثافت متولد سال خوك هم هست.جالب نيست؟

يه جوري نيگام مي كني انگار دروغ مي گم.نه!

حق داري تو. هنوز خوب نشناختيش. كم كم:

ديگه از حد گذشته بود. جلوشو يكي بايد مي گرفت. نگه داره. نمي شد اين طوري. خطرناك بود براي خودش بيشتر و براي بقيه؛ اطرافيانش؛ دوستانش.

نبايد اين دست اون دست مي كرديم.وقتش همين حالابود.

حالا هر جوري كه مي شد. من يكي ديگه خسته شدم. خسته ام كرد. يا من يا اون مرتيكه كثافت.

روزگار رو چي ديدي. منم مي شدم مثل اون.

به كمك هم احتياج داشت اون.

 

و- لا ابالي؛

 بهترين كلمه اي كه ميشه روش گذاشت. هيچ كلمه ديگه نمي تونه حق مطلب رو ادا كنه. يه كلمه ديگه هم لازمه: بي احساس.بي عاطفه.(دو تا شد!)

به خودش به ديگران به همه چي. معلوم نبود براش چي اهميت داره. اصلا دونست چرا زنده ست؟ دنبال چي بود؟چي مي خواست؟

نمي دونست.شايد! هم ممكن بود بدونه ولي ظاهر امر اينو مي گفت.

كم حرف. تنها. درون گرا. عجيب. مغرور.

كلماتي بودند كه بقيه درباره اش مي گفتند. ولي خودش قبول نداشت اينها رو. دوست و رفيقاش هم زياد نبودند. كمتر با بقيه مي پلكيد. با هر كسي هم دوست نمي شد. بيشتر منتظر مي موند تا طرف ديگه اقدام كنه و پا پيش بگذاره. يا صبر مي كرد خوب وقتش برسه.سبك سنگين كنه بعدا خودش جور مي شد .حالا چطوري؟ خودش هم نمي دونست زياد.

با بيشتر دوستاش همين طوري آشنا شده بود.

اظهار علاقه نمي كرد اول. كم كم. تا موقعي كه يه اتفاقي مي افتاد و اون خوب استفاده مي كرد. لا اقل تو اين زمينه تا حدي موفق بود. به نگاه اول خيلي باور داشت.

خيلي حاشيه رفتم. برگردم.

هـ - اوايل مذهبي بود و مقيد. خيلي هم.نه اينكه حالا بي اعتقاد باشه. نه ولي ديگه مقيد نيست. نماز نمي خونه. براش اهميتي نداره. خيلي كارهاي ديگه هم مي كنه كه قبلا انجام نمي داد و اصلا به فكرش نمي رسيد. حتي قرآن حفظ مي كرد قبلا!

قبول نداشت خودش را. باور نداشت. خود باوري براي انسانها خيلي مهمه. مثل آب براي ماهي.

نمي دونم چرا بقيه فكر مي كردند مغروره. خودش هم نمي دونست.

ادامه

 

نوشته شده توسط سیف حسین در 2:17 PM |  لینک ثابت   • 

Sun 21 Jan 2007

 

 

 

 

 

 

چيزي آرزو نمي كنيم كه اتفاق افتد

هفت سال را آرام زيسته ايم

كامياب در اينكه از ديده ها پنهان باشيم

زنده و نيم زنده.

تي اس اليوت

 

 

نوشته شده توسط سیف حسین در 2:37 PM |  لینک ثابت   • 

Sun 21 Jan 2007

الجواب-سعدی یوسف

 

 

ماذا يمكن أن تمنح هذا الكون؟

هل تقدر أن تضفر من ألياف الكلمات

غصناً؟

هل تقدر أن ترفع كفّيك لتستمطر غيمه؟

هل تقدر أن تمسي في العتمه

نجماً؟

هل تقدر أن تعصر من ثوب الحمّي

كأسك؟

هل تقدر أن تهب الطفله أبعد من دهشتها؟

ماذا يمكن أن تمنح هذا الكون؟

..............

..............

..............

أحيانا تغمض عينيك

و في أقصر من لحظه

تشعر أن الأرض سماء

 

 

سعدي يوسف

 

پاسخ

به اين جهان چه مي تواني بخشيد؟

آيا مي تواني از الياف كلمات

شاخه اي درخت ببافي؟

آيا مي تواني دستهايت را بلند كني تا ز ابري باران بخواهي؟

آيا مي تواني در ظلمت

ستاره اي شوي؟

آيا مي تواني با افشردن جامه تب

جام خود را پر كني؟

آيا مي تواني به دخترك فراتر از شگفتي اش ببخشي؟

به اين جهان چه مي تواني بخشيد؟

...................

...................

...................

گاه چشمانت را بر هم مي نهي

و در كوتاه تر از يك لحظه

حس مي كني زمين آسمان است.

 

 

 

نوشته شده توسط سیف حسین در 2:22 PM |  لینک ثابت  

Sun 21 Jan 2007

الانتباه-سعدی یوسف

 

 

الذين يمرون بي عابرين

سوف أذكرهم

و الذين يجيئونني مثقلين

سوف أنساهمو

..............

..............

..............

هكذا

حين تندلع الريح بين الجبال

نصف الريح دوماً

و ننسي الحجر

 

 

 

توجه

 

آن كسان را كه فقط گذارشان به من افتد

من به ياد خواهم آورد

و آن كسان را كه سنگين نزد من مي آيند

من از ياد خواهم برد

.................

.................

.................

اين چنين

وقتي كه باد در ميان كوهها بلند مي شود

هميشه وصف باد بر زبان ماست

سنگ را از ياد مي بريم...

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط سیف حسین در 2:11 PM |  لینک ثابت