تبليغاتX
كلمات

Mon 15 Jan 2007

 

 

شب هيچ گاه کامل نيست.

 هميشه در انتهاي اندوه يک پنجره باز هست.

                                                                

 

                                                                                                                                                     پل الوار

نوشته شده توسط سیف حسین در 10:2 AM |  لینک ثابت   • 

Mon 15 Jan 2007

 

 

مرا توان نيست جز گريستن

و كمي خنديدن براي خوشحاليت

لبانت را نه؛ مي خواهم چشمهايت ببوسم.

صورتت نه؛ قلبت را مي بوسم.

 

نوشته شده توسط سیف حسین در 9:58 AM |  لینک ثابت  

Mon 15 Jan 2007

 

اين همه روزها سپري شد.

و چه روزهايي كه خواهي ديد و خواهد گذشت.

و بسيار روزهايي كه نمي بيني و نديدي.

از دي ماه تا دي ماه ديگر و از سالي تا سال ديگر عمر تو مي گذرد.

و تو چه كرده اي؟ چه خواهي كرد؟

سهم من از اين دنيا چيست؟

وقتي آدم تصوري از زمان نداشته باشد چه قدر راحت است.

سكوتي كه آدم هيچ در آن گم نمي كند.

آه ای روزهای کوتاه آی

آه ای شبهای بلند آی

 

نوشته شده توسط سیف حسین در 9:54 AM |  لینک ثابت   • 

Sat 13 Jan 2007

روزها

 

 

 

ايامنا كالشتاء القطبي                                             

ساعات الفرح فيها كالضياء خاطفه

و الفواجع كالليل لا تنتهي

للاشراقات أوقات ما أسرع ركضها

و للظلمات المواسم المقيمه.

و في نهارات أثقالها كالرصاص

يومض كخطف البرق حب

لا منطق فيه

ويندلع الشعر كاللهيب

في هشيم ضربته الصاعقه

في هذا الرماد العتي المنتشر

كيف بقيت هذه الكلمات الحارقه؟

جبرا ابراهيم جبرا

 

روزهايم به سان زمستان است

ولحظه هاي خوشي اش مانند عبور نور گذراست

و سختي ها گويي كه شبي تمام نشدني

اوقات روشنايي ام كوتاه

اما لحظه هاي تاريكي را ياراي رفتن نيست

در همين روزها عشقي خارج و فراتر از دايره منطق

به سان ستاره اي در آسمان دلم چشمك خواهد زد

و آتش شعر را برافروخته خواهد كرد

در اين خاكستر سوزان اين كلمات چگونه باقي ماندند؟

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط سیف حسین در 3:15 PM |  لینک ثابت  

Sat 13 Jan 2007

 

 

 

نزديك به يك هفته است كه چيزي ننوشتم.فرصتش رو پيدا نكردم...

يه هفته همين طوري گذشت. زياد هم مطالعه نكردم. حالا هم شب امتحانه.فردا ساعت 8 صبح دوتا امتحان دارم. يه چيزايي خوندم ولي در كل بايد مطالب رو جمع و جور كنم.همين.

ده روز از سالگرد تولدم مي گذره. 23 سالم شده. باورش برام كمي سخته ولي چه مي شه كرد. زندگي همينه. چه بخواي چه نخواي مي گذره. مهم اينه كه از اين روزها بايد استفاده بكني. دوران جواني رو مي گم. اميدوارم اگر روزي پير شدم و زنده موندم حسرت اين روزها رو نخورم.

چه مي شه كرد ديگه! ترم اول ارشد خيلي زود گذشت. تموم شد. مثل خيلي از روزها. ترم دوم هم شروع مي شه تاچشم به هم بزني فوق ليسانس هم رو گرفتي.(مي دهند.)

 بازهم روز از نو روزي از نو؟

اميدوارم كه اين طوري نباشه. يعني سعي و تلاشم مي كنم. تا جايي كه مي تونم... قصد موندن ندارم. نبايد به فكر موندن باشم. بايد برگشت...

تحصيلات هم ديگه كافيه! تا دير نشده بايد يه كاري كرد.

من مي مونم و يه مشت خاطرات. همين! و آدمهايي كه آمدند و رفتند در زندگي ام. و دوستاني  چند عزيزتر از جان. اما چه خواهد ماند؟

فراموشي چه كار ساز است!

 

how shall I go in peace and without sorrow?

nay not without a wound in the spirit shall I leave the city…

 

 

 

 

نوشته شده توسط سیف حسین در 3:13 PM |  لینک ثابت  

Tue 9 Jan 2007

 

 

 

سهم من از تو يک نگاه است«1»

نگاهی به وسعت يک دريا«2» 

به وسعت چشمان قشنگت

چشمانی که از کران تا بيکران در امتداد است

چشمانی که نجابت را از آينه ربوده است

۱-نگاه مرا درياب

۲- نگاهت را از من نگير.

 

 

 

نوشته شده توسط سیف حسین در 3:26 PM |  لینک ثابت   • 

Sat 6 Jan 2007

 

 

 

«مي شناسي مرا؟ گمان نكنم كه شناخته باشي.»

همين دو جمله را به زبان آورد و رفت. به كجا؟ نمي دانم. اما باز خواهد گشت براي شنيدن. كي؟ هر وقت كه تو بگويي. و تو چه ميداني از گفتن؟ گو كه بگو!

چرا «او» رهايم نمي كند. يا من او را؟ باز هم نمي دانم!

راستي تا حالا كسي توانسته اشكهايش را بنويسد و يا از اشكهايش بگويد؟

به قلم آوردن اشكها و گريه ها؟

شادي ها را چطور. خنده ها… و يا نگاهها؟

منتظر جوابم.

چه كسي مي تواند بگويد بزرگترين نعمتي كه آفريدگار به انسان بخشيده چيست؟

يك نفر گفت: عقل.

ديگري گفت: دين.

آن يكي گفت: شايد«نياز». و تو مي داني آيا از نياز؟ نياز من به تو؟ به چشمهايت. به نگاهت. اما او خنديد و چشمهايش را بست.

يك نفر گفت: عشق.

ديگري گفت: شعر. و من خنديدم و گفتم: «تو» همه اينها را داري.

 

 

 

 

نوشته شده توسط سیف حسین در 3:39 PM |  لینک ثابت   • 

Sat 6 Jan 2007

چشمانت

 

قسم به چشمانت

چشماني كه ايمانم را ربوده اند...

آري و همين چند كلمه باقي ماند. مي خواستم از چشمهايت بگويم. هرچه مي نوشتم لايق چشمانت نبود. خط مي كشيدم بر رويش. خط پشت سر خط. و تنها آنها ماندند:« چشمهايت» به جز آنها چيز ديگري باقي نماند...

ايمانم را از من نگير

اي همه ايمانم.

 

نوشته شده توسط سیف حسین در 3:29 PM |  لینک ثابت  

Sat 6 Jan 2007

آن شب

 

 

 

  

 

مي خواهم درباره امشب بنويسم. همين شب: سيزده  دي. سه ژانويه ولي تو بخوان هر چه خواستي. هر روزي. هر ساعتي. هر لحظه اي. فرقي نخواهد كرد و تو چه مي داني؟

هيچ!

مرا خواهي شناخت؟ او را چطور؟ تو چه كسي را شناخته اي؟ خودت يا ديگري؟ و تو چه مي داني از خودت؟ بسيار؟ اندك؟ بي شمار؟ يا باز هم هيچ؟

اكنون! فردا. فرداي نيامده! ديروزي كه گذشت! گذشته اي كه نديده اي به چشم خود! و فردايي كه شايد نبيني!

پس تو چه ديده اي؟ خودت را؟ شايد هم ديگري؟

مي خواهي مكانش را بداني؟ زمانش را كه دانستي.

شبي از همين شبها. روزي ميان اين روزها.

زمستان بود. برف مي آمد و سرما. و تو زمستان را دوست داشتي. مي دانستم. آهسته سخن نگو مي خواهم خوب بشنوم...

برف هم چنان مي باريد و تو آمدي. در غربت ميان كوهها. از يك خانواده آواره در ميان آوارگان ديگر. خوب به ياد آوردي؟ فراموش نكرده اي كه؟ بيگانه هم نام داشتيد.

 تو در ميان آنها مي آمدي ولي باز هم بيگانه بودي مثل حالا.

دانستي كه «بيگانه» بودن تو را بيهوده نمي انگاشتم!

روزگار روزگار جنگ بود. مبان دو برادر كه يكديگر را نمي شناختند. آري جنگ. صدايش در گوشت مانده است. موشك.پناهگاه.سنگر و آنهايي كه آن طرف تر نزديك شما بودند اما بيگانه نبودند.

تو هم فرزند جنگي مانند بسياري ديگر از فرزندان جنگ در اين سرزمين خاكي.

از زمستان مي گفتي ادامه بده.

تو اميد و دلخوشي دو انسان ديگر بودي. آيا اكنون هم هستي؟ براي آن دو چه كرده اي؟...

سخت است نه؟ زندگي در غربت و بيگانه بودن؟

اكنون بيست و سه سال از آن روز گذشته. بزرگ شده اي...

و تو در اين روز آمدي. فراموش نكن كه روزي هم خواهي رفت. از خودت چه بر جاي خواهي گذاشت براي ديگران؟

اندوهت را براي خودت و شاديت را براي ديگران؟

از تو مي پرسم: عاشق شده اي؟

گفتي بلندتر بگويم نه! خوب گوش كن: دوستت دارم.

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط سیف حسین در 3:22 PM |  لینک ثابت  

Mon 1 Jan 2007

 

فكرت كثيرا كيف أواسيك و أزيل عنك عقده السنين

سأفتح صدري حتي ترتشفين و تشفين

و إن أردتي فخذيه و شلحيني

و إن أبيت فاحرقيه ثم انثريني

ثم امطري دما و دموع

و اشربي كأسا و شربيني

فإني لم أعد داريا ما أقول فسامحيني

أنا ذلك المسبوت يسف عينيك و لا يطيب

لا تحزني عليّ بل كلميني

و خذيني عند ضرعك الحنين ثم اذبحيني

 

نوشته شده توسط سیف حسین در 1:45 PM |  لینک ثابت  
مطالب قدیمی‌تر