Wed 11 Nov 2009
عکس
ميان اينهمه تنها باز تنها مانده ام
به نگاهی عکس گرفته ام
ودرقابی کهنه سالها نشسته ام
چنان تنهايم
که گاهی فکرمی کنم
ميان اينهمه برف
چقدر بی چتر مانده ام
Sat 25 Jul 2009
بینام بخوان... (...َم)
نیمه هوس(...َم)
نیمه جسد
از افق نزدیکتر(...َم)
به خود،
همبستر شبـ (...َم)؛
...
بیتبار(...َم)
هرزه خاکـ (...َم)
عمری بیخاطره
فقدانی بیحصار(...َم)؛
بینام بخوان... (...َم)
∞
شهوتِ باران یک ابر(...َم)
لذتِ یک دَر در تکرار(...َم)
تکرارِ گشودن:
گشودن لذت یک تکرار؛(...َم)
بینام بخوان... (...َم)
∞
نیمه گناهـ (...َم)
نیمه نیاز
نیاز باد به یک آغوشِ باز(...َم)
(آغوشِ...یک باز...ززز):
آویختن باد به چوبهء
یک دار(...َم)
بینام بخوان... (...َم)
∞
نیمه رنجـ (...َم)
نیمه سکوتـ
(...َم)
زایش زخمی نوینـ (...َم)
∞
نیمهام
بینام بخوان... (...َم)
Tue 6 Jan 2009
نیم سوز نوشته
نخ و سوزن بیاورید. بدوزید سرم پیش از آنکه پژمردگی نصیبتان گردد.
سرشارم کنید از عطش، از خون، از زخم، از کینه، از حسد، از جهل؛ از هرچه نشان از پلیدی دارد و زشتی.
از گناه لبریزم کنید، لبریز.
ناخجسته ام کنید تا خجسته شوید. سینه ام بدرید تا سیراب گردید. زبانم بسوزانید تا محفلتان افروخته شود. چشمم کور کنید تا روشنایی تان بخشد.
تنم بخشکانید، برگهایش بریزانید، مگر قحطی تان زایل شود.
ادامه مطلب
Fri 5 Sep 2008
رقص

Pablo Picasso
The Three Dancers 1925
رقص بزم است و جشن و بزرگداشت. خود زباني است جدا و وراي گفتار.
آنجا که واژه ها کم مي آورند، هنگامه رقص اين زبان تن فرا مي رسد. اين تب مهربان که سرتاپاي انسان را تا حد شيدايي و جنون به وجد مي آورد و از خويشش برون مي کشد. گويي جوشش فوراني غريزه زندگي است.
گريز تن و روح از زمان به دنبال حضوري خلسه وار و نشئه اي از خود بي خودانه در محضر لا يزال.
ضرباهنگش پلکاني است براي دست يازيدن به رهايي و آزادي. فرازيدني است با نردباني از جنس موسيقي.
آزموني براي تن زندگي و نمازي براي پيوند هست به هستار؛ صحنه نمايشي ديگرگونه براي چهره ديگر هست: انسان.
صحنه اش محيطي است ابريشمي و رنگارنگ براي رهايي از زندگي روزانه و گاه عريان و نيمه عريان؛ در حکم بازگشت به ريشه ها.آنجا که حرکات زيباشناختي، هنري، منفعلانه، عاشقانه، عارفانه و ديني، در تني تازه با نيروي کيهاني و پوياي خويش يکي مي شوند.
رقص! اين تنها کيش مردمان آفريقا.
Tue 5 Aug 2008
ألاعيب

Eric McGehearty - Sisyphus
لا حراك و لا كلام
كلنا تماثيلٌ من ورق.
تعال يا سيزيف...
تعال لنبيع وحدتنا و لو
بقاتٍ* نمضغه معاً
تعال لنأخذ دوراً آخراً...
لنمزق أوراق العبودية
و لنكن نحن الآلهة
لنعزف لحناً
يرقص به جمهور الآلهة.
لا حراك و لا كلام
كلنا تماثيلٌ من ورق.
تعال يا سيزيف...
تعال لنقدم المعصية
قرباناً للآلهة
و نقرأ العالم من جديد
لكي لا نحكم بسياط اليقين
و نشوّه وجه الحقيقة
و نجعل منها دُمی للطفولة.
لا حراك و لا كلام
كلنا تماثيلٌ من ورق.
No movement and no speech
All of us are statues from paper
O Sisyphus…Come
Come so that we sell our unit even
By a kat* we chew it together
Come so that we take a role
So that we tear the slavery papers
And to bear we are the gods
So that we play a melody
By it the gods public dances .
No movement and no speech
All of us are statues from paper
O Sisyphus…Come
Come so that we present the disobedience
A sacrifice for the gods
And we read the world again
So that we do not judge by the certainty whips
And we deform the face of truth
And we make of it toys for the childhood .
No movement and no speech
All of us are statues from paper.
----------------------------------------------------------
*قات گياهي گلدار است كه در سرتاسر شبه جزيره عربستان مي رويد و برگ هاي آن خاصيتي محرك و شبه مخدر دارند.( نَبَات مُنَبِّه يُسْتَخْرَج مِن ثَمَاره مَشْرُوب شَدِيد الْوَقْع عَلَى الْأَعْصَاب).
Sun 20 Jul 2008
وجه أمي وطني...

وداعاً يا وطن الخريطة
يا وطن الحدود...وطن التزييف و الأقنعة
وطن التجاعيد و المسافة...التضاريس و الخرافة
وطن المجاز...اللغة الضائعة
لغة السراب في سماء الآلهة.
وجه أمي وطني...
O the homeland of map goodbye .
O the borders homeland ...The homeland of falsification and masks.
The homeland of wrinkles and distance ...The relief and the myth.
The metaphor homeland… The lost language.
The mirage language in the sky of the gods.
My mother face is my homeland…
Mon 30 Jun 2008

دمی با غم به سر بردن جهان يک سر نمی ارزد
به می بفروش دلق ما کز اين بهتر نمی ارزد
Thu 12 Jun 2008
یومیات

أصحو و سريري قبر،أتصارع مع عواطفي-صراع يتعمق تدريجيا-لكن دون أن اُحقق نصرا.أقرأ نفسي و أتعری أمامها:رجل يری و لا يفعل،يسمع و لا يستجيب،يفكر و لا يقرر.
هذا أنا:رغبة و عاطفة محبطة،واقع متشتت،نفس مقنّعة و وجود مزيّف. ماذا يبقى منّي لکی اُقاسمه الآخرين؟أفتح عيني و اُغمضها لأغسلها بماء الزمن، بماء الإستسلام و لأحيي موتي،لأدنو منه.
قريب أنا إليها؛إلى الكلمات؛هات يديك.تعالي إلىّ،قبّليني و اقتليني.حياتي متعلقة بينك و بين الجهل بك.
I wake up and a my bed is a grave,I fight with my emotions - a conflases gradually - but without achieving a victory.
I read myself and become stripped in front of it: a man see and does not do, hears and does not respond, thinks and does not decide.
This is me : a desire and a frustrated emotion, a dispersed reality, a masked same and a false presence.
What remained of me to share it with the others?
I open my eyes and closed it so that I wash it by the time water, by the surrender water, to revived my death , so that I approach it.
I'm close to it,To the words.
give me your hands , Come to me, kiss me and kill me.
My life is related between you and between the ignorance to you.
Thu 29 May 2008
دردها و درنگ ها
نه نقطه مي گذارم سه عدد،نه هو مي نويسم و نه باي بسم الله و نه هيچ قرتي بازي ديگري از خودم در مي آورم و يا نمي آورم يا خواهم آورد و يا نخواهم آورد و اصلن به من چه که شما هيچ نمي فهميد و زبان من از مقولات جنيان...؟إلي جهنم و بئس المصير.
ولم کنيد که حالم به هم مي خورد از دنياي خودم و خودتان و از اين که بايد خوش خط بنويسم تا بشود از جمله اسناد تاريخي عهد ناصري و عهد رجال مشروطه.
و چقدر تهوع آور است که با خودت نمي تواني رو راست باشي و ديگران نيز با تو و حتي تو نيز نمي خواهي که اين گونه باشند و نمي تواني چنين پوست کنده حقيقت را پذيره باشي و هي هم چون مرغ بسمل زور بزني و جان بکني و آخرش هم،هيچ نصيبت نيست إلا يک جنون ادواري.
لعنت به من با اين همه دردها و اين زبان فرياد کننده که نمي تواند لحظه اي در کام خاموش بشيند و اين قدر شکوه و ناله و عرعر و زر مفت نداشته باشد.
نام نويسنده محفوظ است
Wed 21 May 2008
عد إلی يا نهر الجسد
و اکتب قصيدة
تطفیء بها آلام الحطب
تروی بها عطش اللهب
قصيدة
أطرز الشمس بها و الألم
کلمات تحييني طفلا
تولدني بلون الماء شعرا
عد إلی يا نهر الجسد
و اکتب قصيدة.
a river of body O
Return to me and
Write a poem.
A poem that Extinguishes the aches of firewood and
Irrigates the flame thirst.
A poem
I embroider the sun by it and the pain.
A words that revives me a nascent and
Bore me a poetry by the water color .
a river of body O
Return to me and
Write a poem.
Tue 6 May 2008
الوطن-1

ثلاثية للوطن:الثلاثية الاولى
وطني سريرٌ من جسدْ
سريرٌ من الأسرار و الحطبْ
جسدي خارطتي
خارطة من غبارْ
من رمادٍ
من لهبْ
کتابٌ للسّماء من الأرض
عند حدود الرب
قاب قوسين أو قرب.
My homeland is a bed from a body
A bed from the secrets and wood
My body is my map
A map from dust
From an ash
From flame
book for the sky from the earth A
At the God's command
The nearness of two brackets or near.
Thu 24 Apr 2008
مقاطع 4

لا شيء يسکنه
حطام من الفراغ رأسي
خامل
تخونني قواي
يخونني جسدي
تجهضني أمي كل صباح
عسى أن اولد من جديد
لا شىء أملك...
لا شىء
حتی الفراغ يهرب مني...
من يشتريني بصراخ؟
Nothing in my head
It is a debris out of nothing.
An inactive I am
my strengths and my body betrays me
My mother aborts me every morning
Might that I birth again.
No thing at me…nothing
Until the emptiness it escapes from me
Who buys me with screaming?
Tue 22 Apr 2008
چيزي شدم شبيه خودم.شبيه کلماتي که خط مرگشان را بارها کشيده ام.کلماتي که تکرار جسدم آنها را مي کشد و مي کُشد.جسدي که پيشتر بود. سامان و بي سامان.جسدي که «من» بود و مني که جسد بودم اكنون تكرار شده.نه تکرار خود که تکرار تکرار.کلمات را هم نه «من» که تکرار« آن» مي کشد و چه تعبيري بهتر از خيانت براي اين تکرار!
خط مرگ مرا آيا همين تکرار مي کشد؟
Tue 15 Apr 2008
مقاطع 3
بالأمس کانت شجره
هی اليوم من فمي تتقطر کلمه
جسداً أشعر
دماً أنزف
۲-
بلا جسد أعاني و بلا أرض أزرع
آه يا بکارة الغد!
۳-
بالرّماد کتبت شعراً للطفوله:
من يبيع لي حلما؟
Mon 31 Mar 2008
مقاطع2
أمضي؛ لا مکان للبقاء
لا بقاء للمکان.
۲-
أنا أوّل الطّريق
عندما اُصاب بالهويه
إلی الدّمع أرحل و عيني ظمأٌ تُحرق...
۳-
لا أجد نفسي
أين ضاعت طفولتي الأولی؟
Wed 12 Mar 2008
كساد ادبی و ادبيات كساد
مسلما دوران ما را می توان يك «خميازه ی فرهنگی ـ هنري» دانست. به همين خاطر ممكن نيست كه بخواهی از هنر و ادبيات بنويسی و از اين خميازه ی كذايی سخن به ميان نياوري. چنين خميازه ای نبايد به حال خود رها گردد، بلكه بايد به شيوه ای انتقادی به آن نگريسته شود. اين يادداشت تلاشی ست در اين جهت.
۱/
مسئله ديگر كساد ادبيات ما نيست، مسئله اين است كه ادبيات ما ديگر چيزی بجز اين كساد نيست. رمان نويسان رمان می نويسند و خودشان می خوانند و به هم جايزه می دهند. شاعران منتقد و مفسّر شعرهای همديگر هستند. جوايز ادبی به نماد گسست ادبيات ما از محيط اجتماعی تبديل شده اند. تنها چيزی كه در ادبيات ما مهم نيست، زندگی هرروزه ی انسانهاست. امیر احمدی آریان در مقاله ی «در ستایش هوای آلوده» با نگاهی استعاری به دستگاههای تصفيه ی هوای خانه ی نويسندگان امروز اشاره می كند و می گويد كه ريه های آنها توسط اين دستگاههای تصفيه مسموم شده است. آنها به زندگی پاك و منزه خانگی عادت كرده اند و در ادبيات امروز ديگر اثری از اجتماع، امر اجتماعی و در كل اثری از آرمانهای مدرنيته باقی نمانده است. چنين بلايی به جان تمامی عرصه های فرهنگی و هنری ما افتاده و وضعيت مطبوعات،موسيقي، نقاشي، تئاتر و سينما نيز از اين بهتر نيست. كساد و بی رونقی اين عرصه های فرهنگی تنها به يك طريق با ما سخن می گويد : ادبيات كساد.
2/
ادبيات كساد می گويد : برای جذب مخاطب و بالا بردن شور و شوق “مردم” بايستی خود را بيشتر به آنها نزديك كنيم و به زبانی ساده از “دغدغه های واقعی مردم” سخن بگوييم. برای ادبيات كساد مسلما “مردم” همان طبقه ی مرفه است و “دغدغه های واقعی آنها” مسلما نه فضايی عمومي، شهری و مدرن، كه فضايی داخلی ميان روابط خصوصی و خانوادگی ست. به صراحت می توان گفت كه ادبيات امروز ادبيات ما نيست.
3/
ادبيات كساد در جامعه ی ما دارای همان گفتمان قديمی خود يعنی “عشق/مذهب” است. در فرهنگ فارسي، مذهب نه يك پرسش، كه يك پاسخ است. تفاوت ژرفی هست ميان «طرح پرسش» و «طلب پاسخ». عشق فارسی نيز همچون مذهب يك پاسخ است و نه يك پرسش. ايندو پاسخی هستند برای پرسشی كه وجود ندارد. به همين دليل است كه گفتمان مذهبی در ادبيات ما همواره با گفتمان عشق و عاشقی برابر بوده است. همه ی شما اين تجربه را داريد. مثلا وقتی حافظ می گويد : «دوش می آمد و رخساره برافروخته بود»، فرهنگ فارسی همواره تعبير مذهبی آن را با تعبير عاشقانه ی آن (حتی از نوع زمينی اش) همراه می آورد. حتی اساتيد ادبيات و فرهنگ موجود اصرار دارند كه حافظ نه مقصودی زميني، كه مقصودی آسمانی و والا داشته است. اما هيچ دليلی مبنی بر اين قضيه در خود متن يافت نمی شود. گفتمان عرفانی مولانا نيز از اين قضيه مستثنی نيست. مسئله اين است كه فرهنگ فارسی نه بر اساس يك «پرسش» كه بر اساس يك «پاسخ» (مذهب/عشق) شكل گرفته است. پاسخی كه در دو قطب عشق و مذهب رفت و آمد می كند. چنين ادبياتی همواره سازنده ی يك گفتمان عارفانه است. عارف هيچ پرسشی ندارد، عارف همواره پاسخ ها را طلب می كند. و فرايند حصول اين پاسخ نه در بستر اجتماع، بلكه در فضايی داخلی و در درون فرد حاصل می شود. حال آنكه «پرسش» دستاورد مدرنيته است و در بستر اجتماع روی می دهد. مدرنيته پرسش است. پرسشی نه در پی پاسخ، كه در برابر پرسشی ديگر. به همين خاطر است كه ادبيات ما هيچگاه پرسشی را مطرح نكرده است، بلكه تنها پاسخ هايی كه دريافت كرده (و به شاعر/عارف/فيلسوف الهام شده) را بازگو كرده است. به خاطر نبود يك فرهنگ انتقادی مبتنی بر طرح پرسش و طرح تفاوت، ما هميشه در ادبيات ايران «نوابغ» داشته ايم و نه نويسنده ای با تمامی شاخصه های مدرنيته. نيما و هدايت هر يك به نوبه ی خود پرسشی بودند در برابر سنت. گلشيری نويسنده ای بود كه در عرصه ی فرم و زبان طرح پرسش می كرد. در حد انگشتان دست می توان نمونه هايی را برشمرد، اما اينها حاصل يك سير فرهنگی انتقادی مبتنی بر طرح پرسش نبودند. اينها تنها نوابغی بودند كه در دوره ای آمد و شد داشتند و در آينده نيز نوابغی خواهند آمد كه همچون ستاره ای خواهند درخشيد و خاموش خواهند شد. از اين منظر، می توان اين ادعا را كرد كه اين نويسندگان هيچ ربطی به فرهنگ ما (فرهنگ عارفانه و خودآزار ما) نداشتند. يعنی حاصل بالندگی فرهنگ فارسی و مدرنيته ی ناموجود در آن نبودند، بلكه آنها به معنای واقعی حاصل خودشان بودند نه حاصل يك گفتمان فرهنگي.
4/
طلب پاسخ، طلب الهام، و معضل تاريخی ما را بابک سلیمی زاده در شعر «عشقال» بخوبی نشان می دهد. آنجا كه شعر ناگهان حالتی خودآزارانه بخود می گيرد و راوی شروع می كند به يك مداحی كه معلوم نيست خطاب به يك معشوق (ساقي، شاهد و زيباروى) است يا مدحی ست مذهبی يا يك خودارضايى ست: « از بس پر از بخيه ام / جداتر از بقيه ام / صفای صورتت بيا / يا مرتضا يا مرتضا / عشق مني، تو دامنی / من سگ درگاه توام، كجا؟كجا؟ / . . . / كرده ام سر توی خيمه / ميخورم خورشت ِ قيمه / قيمه ام من، تو غريبی / تو غروبی / تو چه خوبی / يا غريب الغربا ! / قبله ی من قباله شد / قدّ بلند دامن ام / به قدقدا حواله شد / دويده ام تا بخيه / تو رفته ای با بقيه / حواله ات به مابقی / گذشته اي، تو سابقی / شفاعتم نمی كنی / تو راحت ام نمی كنی / . . .»و الی آخر . در اين شعر معضل در خود فرورفتگی ما، و انزوای عارفانه ی ادبيات ما (اعم از ديروز و امروز) به تصوير كشيده می شود. انسانی كه تنها در طلب الهام و پاسخ است. ادبياتی كه خودآگاهی نيست، بلكه احساسات و الهامات و كشف و شهودات درونی نويسنده در فضای خصوصی ست. رمانهای امروز انبوه انديشه های پيشامدرن هستند. دليل اينكه ما رمان خوب نداريم چيزی جز اين نمی تواند باشد كه ما محيط اجتماعی و فرهنگ انتقادی خوبی نساخته ايم. رمان حاصل زندگی مدرن، شهري، و پيوند اجتماعی قوی ميان نهادهای مردمی ست. رمان حاصل بالندگی زندگی شهری ست نه روابط خصوصی و خانگي. ادبيات كساد می خواهد ساده بنويسد كه حرف مردم را زده باشد (مثلا به رمانهای زويا پيرزاد يا امثالهم بنگريد) و بقول خودش به دور از «آرمانهای دهان پر كن» باشد، اما تنها چيزی كه به بار می آورد يك «دهان خالي» (خميازه) است. دهان خالی اين عارف امروزين ايرانی تنها با يك «پاسخ» پر می شود.
5/
فيلسوفان ما همواره همان عرفای ما، و عرفای ما همواره همان فيلسوفان ما بوده اند. فيلسوفان قرار است پرسش طرح كنند. ما يك عمر پاسخها و الهامات را نقل كرده ايم.
6/
ادبيات كساد به زبان ابتذال سخن می گويد. سلايق مبتذل موجود با شور و هيجان از هنر مورد علاقه شان سخن می گويند : «محسن نامجو». محسن نامجو نماد ابتذال فرهنگ و هنر ماست. آنجا كه “خوانندگان پاپ” پيشروترين هنرمندان هستند و تازه ترين حرفها را می زنند. خميازه ی فرهنگي، بی حوصلگی در خواندن و نوشتن است. و گوش دادن به موسيقی پاپ راحت ترين كار. ملودی ها تكرار می شود. بداهه نوازی هر لحظه تكراری تر می شود. راحت ترين راه برای دريافت پاسخ. مردم كار ندارند شما چه می گوئيد، تنها می خواهند از چشم، از هوش، و از «قوّه ی پرسش ساز»شان كار نكشند. بدين ترتيب يك «ستاره ی پاپ» به يك «نابغه ی هنري» و «انديشمندی پيشرو» والايش می يابد. اينجا بايد حق را به آدورنو داد و گهگاه نسبت به ابتذال فرهنگ توده ای به ديده ی شك نگريست. گويی بنا نهادن يك فرهنگ انتقادی و پيشرو در ابتدا مستلزم ويرانی ادبيات كساد و ابتذال فرهنگی و فكری ست. در اين مورد من يك تز كارآمد سراغ دارم : وقتی به محسن نامجو می رسی سعی كن عاشق شجريان باشي، وقتی به شجريان می رسی سعی كن عاشق نيروانا باشي، وقتی به نيروانا می رسي، سعی كن عاشق بتهوون باشي. بدين ترتيب می توانی با جزم انديشی خود، پيشرو بودن ادبياتی كه ابتذال به زبان آن سخن می گويد، يعنی ادبيات كساد را به چالش بكشي. ادبيات كساد هر چه بخواهد پيشروتر بشود، مبتذل تر می شود.
7/
هيچ ادبيات پيشرويی جز در اجتماع معنا ندارد. جز در دالانهايی كه كافكا می سازد جريان ندارد. جز حاصل انديشه نيست و جز با انديشيدن قابل درك نيست. حاصل الهامات و احساسات نويسنده و هنرمند نيست، بلكه جلوه ی خودآگاهی نويسنده است. نويسنده ای كه می داند برای چه می نويسد. می داند چه چيز را برای چه، و كجا بنويسد. ادبيات مدرن سطح بی ژرفای حوزه های داخلی و محيطهای مصنوعی خانگی نيست. ادبيات مدرن يك «پرسش» است، نه يك پاسخ. نه يك طلب، بلكه هم استقلال يك پرسش است، و هم موجب آن می شود. پرسش چيزی ست كه روبروی ماست. هرگز نبايد بازگشت. هميشه به پيش رو نگاه كنيد. پرسش آنجاست.
Tue 4 Mar 2008
مقاطع
ذاکرتي ملء الرّياح،تُبعثرني حيث ما تشاء
إنّها طفولة الغد عُشبٌ في يديّ ينبت
2-
ألهو مع الأيام و أنا کلّي ورقٌ کلّي کلمات
عُشبٌ يديّ و عيني مَحار
3-
ذنبٌ و ظماء کأسٌ و ارتواء…
شبقٌ ملء صدري
رخاءٌ ملء کفّي
4-
عيون الضّحى تسري في عروقي
و الليل أوهامه تصطليني
زمنٌ عقيم
جسمٌ يخطو بآلامه عيون الموت
Sun 3 Feb 2008
یک شعر کوتاه-تیرداد نصری
عوض شدن/عوضی شدن))
از بنفشه ای
یکباره در وسط رویای جو کنار محل
پرسیدم:
(؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟)........._
الحمدلله،الحمدلله
پروانه ها خیلی شان فاحشه شدند
خیلی هاشان سنجاق
Fri 1 Feb 2008
...حدود لا تُطاق،تراب قد سُرق،حبٌ قد فُقد
عيون زُوّرت،قلوب تحجرت،بيوتٌ نُسفت...



