تبليغاتX
كلمات

كلمات

أنبش بها قبري...

 

 

دمی با غم به سر بردن جهان يک سر نمی ارزد

به می بفروش دلق ما کز اين بهتر نمی ارزد

 

 

 

+ نوشته شده در Mon 30 Jun 2008ساعت 6:55 PM توسط سیف حسین |


  

 

أصحو و سريري قبر،أتصارع مع عواطفي-صراع يتعمق تدريجيا-لكن دون أن اُحقق نصرا.أقرأ نفسي و أتعری أمامها:رجل يری و لا يفعل،يسمع و لا يستجيب،يفكر و لا يقرر.

هذا أنا:رغبة و عاطفة محبطة،واقع متشتت،نفس مقنّعة و وجود مزيّف. ماذا يبقى منّي لکی اُقاسمه الآخرين؟أفتح عيني و اُغمضها لأغسلها بماء الزمن، بماء الإستسلام و لأحيي موتي،لأدنو منه.

قريب أنا إليها؛إلى الكلمات؛هات يديك.تعالي إلىّ،قبّليني و اقتليني.حياتي متعلقة بينك و بين الجهل بك.

 

I wake up and a my bed is a grave,I  fight with my emotions - a conflases gradually - but without achieving a victory.

I read myself and become stripped in front of it: a man see  and does not do, hears and does not respond, thinks and does not decide.

This is  me : a desire and a frustrated emotion, a dispersed reality, a masked same and a false presence.

What remained of me to share it with the others?

I open my eyes and closed it so that I wash it by the time water,  by the surrender water, to revived my death , so that I approach it.

I'm close to it,To the words.

give me your hands , Come to me,  kiss me and kill me.

My life is related between you and between the ignorance to you.

 

 

+ نوشته شده در Thu 12 Jun 2008ساعت 3:27 PM توسط سیف حسین |


 

 

 

نه نقطه مي گذارم سه عدد،نه هو مي نويسم و نه باي بسم الله و نه هيچ قرتي بازي ديگري از خودم در مي آورم و يا نمي آورم يا خواهم آورد و يا نخواهم آورد و اصلن به من چه که شما هيچ نمي فهميد و زبان من از مقولات جنيان...؟إلي جهنم و بئس المصير.

ولم کنيد که حالم به هم مي خورد از دنياي خودم و خودتان و از اين که بايد خوش خط بنويسم تا بشود از جمله اسناد تاريخي عهد ناصري و عهد رجال مشروطه.

و چقدر تهوع آور است که با خودت نمي تواني رو راست باشي و ديگران نيز با تو و حتي تو نيز نمي خواهي که اين گونه باشند و نمي تواني چنين پوست کنده حقيقت را پذيره باشي و هي هم چون مرغ بسمل زور بزني و جان بکني و آخرش هم،هيچ نصيبت نيست إلا يک جنون ادواري.

لعنت به من با اين همه دردها و اين زبان فرياد کننده که نمي تواند لحظه اي در کام خاموش بشيند و اين قدر شکوه و ناله و عرعر و زر مفت نداشته باشد.

 

نام نويسنده محفوظ است

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در Thu 29 May 2008ساعت 0:0 AM توسط سیف حسین |


 
 

عد إلی يا نهر الجسد

و اکتب قصيدة

تطفیء بها آلام الحطب

تروی بها عطش اللهب

قصيدة

أطرز الشمس بها و الألم

کلمات تحييني طفلا

تولدني بلون الماء شعرا

عد إلی يا نهر الجسد

و اکتب قصيدة.

 
 

 

a river of body  O

Return to me and

Write a poem.

A poem that Extinguishes the aches of firewood and

Irrigates the flame thirst.

A poem

I embroider the sun by it and the pain.

A words that revives me a nascent and

Bore me a poetry by the water color . 

a river of body  O

Return to me and

Write a poem.

 

 

 

+ نوشته شده در Wed 21 May 2008ساعت 6:9 PM توسط سیف حسین |


 

 

ثلاثية للوطن:الثلاثية الاولى

 

وطني سريرٌ من جسدْ

سريرٌ من الأسرار و الحطبْ

جسدي خارطتي

خارطة من غبارْ

من رمادٍ

من لهبْ

کتابٌ للسّماء من الأرض

عند حدود الرب

قاب  قوسين أو قرب.

 

My homeland is a bed from a body

A bed from the secrets and wood

My body is my map

A map from dust

From an ash

From flame

book for the sky  from the earth A

At the God's command

The nearness of two brackets or near.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در Tue 6 May 2008ساعت 10:40 PM توسط سیف حسین |


 

لا شيء يسکنه

 حطام من الفراغ ر‌أسي

خامل

 تخونني قواي

يخونني جسدي

تجهضني أمي كل صباح

عسى أن اولد من جديد

لا شىء ‌أملك...

لا شىء

حتی الفراغ يهرب مني...

من يشتريني بصراخ؟

 

 

 

Nothing in my head

 

It  is a  debris out of nothing.

An inactive  I am

my strengths and my body betrays me 

My mother aborts me every morning

Might that I birth again.

No thing at me…nothing

Until the emptiness it escapes from me

Who buys me with screaming?

 

 

 

+ نوشته شده در Thu 24 Apr 2008ساعت 6:17 PM توسط سیف حسین |


 

 

 

 

چيزي شدم شبيه خودم.شبيه کلماتي که خط مرگشان را بارها کشيده ام.کلماتي که تکرار جسدم آنها را مي کشد و مي کُشد.جسدي که پيشتر بود. سامان و بي سامان.جسدي که «من» بود و مني که جسد بودم اكنون تكرار شده.نه تکرار خود که تکرار تکرار.کلمات را هم نه «من» که تکرار« آن» مي کشد و چه تعبيري بهتر از خيانت براي اين تکرار!

خط مرگ مرا آيا همين تکرار مي کشد؟

 

 

 

+ نوشته شده در Tue 22 Apr 2008ساعت 6:0 PM توسط سیف حسین |


 

 

 

بالأ‌مس کانت شجره

هی اليوم من فمي تتقطر کلمه

جسداً أشعر

دماً أنزف

 

۲-

بلا جسد أعاني و بلا أرض أزرع

آه يا بکارة الغد!

 

۳-

بالرّماد کتبت شعراً للطفوله:

من يبيع لي حلما؟

 

 

+ نوشته شده در Tue 15 Apr 2008ساعت 6:0 PM توسط سیف حسین |


 

 

أمضي؛ لا مکان للبقاء

لا بقاء للمکان.

 

۲-

أنا أوّل الطّريق

عندما اُصاب بالهويه

إلی الدّمع أرحل و عيني ظمأٌ تُحرق...

 

۳-

لا أجد نفسي

أين ضاعت طفولتي الأولی؟

 

 

 

+ نوشته شده در Mon 31 Mar 2008ساعت 4:10 PM توسط سیف حسین |


 

كساد ادبی و ادبيات كساد

 بهنام صدر

مسلما دوران ما را می توان يك «خميازه ی فرهنگی ـ هنري» دانست. به همين خاطر ممكن نيست كه بخواهی از هنر و ادبيات بنويسی و از اين خميازه ی كذايی سخن به ميان نياوري. چنين خميازه ای نبايد به حال خود رها گردد، بلكه بايد به شيوه ای انتقادی به آن نگريسته شود. اين يادداشت تلاشی ست در اين جهت.

 

۱/

مسئله ديگر كساد ادبيات ما نيست، مسئله اين است كه ادبيات ما ديگر چيزی بجز اين كساد نيست. رمان نويسان رمان می نويسند و خودشان می خوانند و به هم جايزه می دهند. شاعران منتقد و مفسّر شعرهای همديگر هستند. جوايز ادبی به نماد گسست ادبيات ما از محيط اجتماعی تبديل شده اند. تنها چيزی كه در ادبيات ما مهم نيست، زندگی هرروزه ی انسانهاست. امیر احمدی آریان در مقاله ی «در ستایش هوای آلوده» با نگاهی استعاری به دستگاههای تصفيه ی هوای خانه ی نويسندگان امروز اشاره می كند و می گويد كه ريه های آنها توسط اين دستگاههای تصفيه مسموم شده است. آنها به زندگی پاك و منزه خانگی عادت كرده اند و در ادبيات امروز ديگر اثری از اجتماع، امر اجتماعی و در كل اثری از آرمانهای مدرنيته باقی نمانده است. چنين بلايی به جان تمامی عرصه های فرهنگی و هنری ما افتاده و وضعيت مطبوعات،موسيقي، نقاشي، تئاتر و سينما نيز از اين بهتر نيست. كساد و بی رونقی اين عرصه های فرهنگی تنها به يك طريق با ما سخن می گويد : ادبيات كساد.

 

2/

ادبيات كساد می گويد : برای جذب مخاطب و بالا بردن شور و شوق مردم” بايستی خود را بيشتر به آنها نزديك كنيم و به زبانی ساده از “دغدغه های واقعی مردم” سخن بگوييم. برای ادبيات كساد مسلما “مردم” همان طبقه ی مرفه است و دغدغه های واقعی آنها” مسلما نه فضايی عمومي، شهری و مدرن، كه فضايی داخلی ميان روابط خصوصی و خانوادگی ست. به صراحت می توان گفت كه ادبيات امروز ادبيات ما نيست.

 

3/

ادبيات كساد در جامعه ی ما دارای همان گفتمان قديمی خود يعنی “عشق/مذهب” است. در فرهنگ فارسي، مذهب نه يك پرسش، كه يك پاسخ است. تفاوت ژرفی هست ميان «طرح پرسش» و «طلب پاسخ». عشق فارسی نيز همچون مذهب يك پاسخ است و نه يك پرسش. ايندو پاسخی هستند برای پرسشی كه وجود ندارد. به همين دليل است كه گفتمان مذهبی در ادبيات ما همواره با گفتمان عشق و عاشقی برابر بوده است. همه ی شما اين تجربه را داريد. مثلا وقتی حافظ می گويد : «دوش می آمد و رخساره برافروخته بود»، فرهنگ فارسی همواره تعبير مذهبی آن را با تعبير عاشقانه ی آن (حتی از نوع زمينی اش) همراه می آورد. حتی اساتيد ادبيات و فرهنگ موجود اصرار دارند كه حافظ نه مقصودی زميني، كه مقصودی آسمانی و والا داشته است. اما هيچ دليلی مبنی بر اين قضيه در خود متن يافت نمی شود. گفتمان عرفانی مولانا نيز از اين قضيه مستثنی نيست. مسئله اين است كه فرهنگ فارسی نه بر اساس يك «پرسش» كه بر اساس يك «پاسخ» (مذهب/عشق) شكل گرفته است. پاسخی كه در دو قطب عشق و مذهب رفت و آمد می كند. چنين ادبياتی همواره سازنده ی يك گفتمان عارفانه است. عارف هيچ پرسشی ندارد، عارف همواره پاسخ ها را طلب می كند. و فرايند حصول اين پاسخ نه در بستر اجتماع، بلكه در فضايی داخلی و در درون فرد حاصل می شود. حال آنكه «پرسش» دستاورد مدرنيته است و در بستر اجتماع روی می دهد. مدرنيته پرسش است. پرسشی نه در پی پاسخ، كه در برابر پرسشی ديگر. به همين خاطر است كه ادبيات ما هيچگاه پرسشی را مطرح نكرده است، بلكه تنها پاسخ هايی كه دريافت كرده (و به شاعر/عارف/فيلسوف الهام شده) را بازگو كرده است. به خاطر نبود يك فرهنگ انتقادی مبتنی بر طرح پرسش و طرح تفاوت، ما هميشه در ادبيات ايران «نوابغ» داشته ايم و نه نويسنده ای با تمامی شاخصه های مدرنيته. نيما و هدايت هر يك به نوبه ی خود پرسشی بودند در برابر سنت. گلشيری نويسنده ای بود كه در عرصه ی فرم و زبان طرح پرسش می كرد. در حد انگشتان دست می توان نمونه هايی را برشمرد، اما اينها حاصل يك سير فرهنگی انتقادی مبتنی بر طرح پرسش نبودند. اينها تنها نوابغی بودند كه در دوره ای آمد و شد داشتند و در آينده نيز نوابغی خواهند آمد كه همچون ستاره ای خواهند درخشيد و خاموش خواهند شد. از اين منظر، می توان اين ادعا را كرد كه اين نويسندگان هيچ ربطی به فرهنگ ما (فرهنگ عارفانه و خودآزار ما) نداشتند. يعنی حاصل بالندگی فرهنگ فارسی و مدرنيته ی ناموجود در آن نبودند، بلكه آنها به معنای واقعی حاصل خودشان بودند نه حاصل يك گفتمان فرهنگي.

 

4/

طلب پاسخ، طلب الهام، و معضل تاريخی ما را بابک سلیمی زاده در شعر «عشقال» بخوبی نشان می دهد. آنجا كه شعر ناگهان حالتی خودآزارانه بخود می گيرد و راوی شروع می كند به يك مداحی كه معلوم نيست خطاب به يك معشوق (ساقي، شاهد و زيباروى) است يا مدحی ست مذهبی يا يك خودارضايى ست: « از بس پر از بخيه ام / جداتر از بقيه ام / صفای صورتت بيا / يا مرتضا يا مرتضا / عشق مني، تو دامنی / من سگ درگاه توام، كجا؟كجا؟ / . . . / كرده ام سر توی خيمه / ميخورم خورشت ِ قيمه / قيمه ام من، تو غريبی / تو غروبی / تو چه خوبی / يا غريب الغربا ! / قبله ی من قباله شد / قدّ بلند دامن ام / به قدقدا حواله شد / دويده ام تا بخيه / تو رفته ای با بقيه / حواله ات به مابقی / گذشته اي، تو سابقی / شفاعتم نمی كنی / تو راحت ام نمی كنی / . . .»و الی آخر . در اين شعر معضل در خود فرورفتگی ما، و انزوای عارفانه ی ادبيات ما (اعم از ديروز و امروز) به تصوير كشيده می شود. انسانی كه تنها در طلب الهام و پاسخ است. ادبياتی كه خودآگاهی نيست، بلكه احساسات و الهامات و كشف و شهودات درونی نويسنده در فضای خصوصی ست. رمانهای امروز انبوه انديشه های پيشامدرن هستند. دليل اينكه ما رمان خوب نداريم چيزی جز اين نمی تواند باشد كه ما محيط اجتماعی و فرهنگ انتقادی خوبی نساخته ايم. رمان حاصل زندگی مدرن، شهري، و پيوند اجتماعی قوی ميان نهادهای مردمی ست. رمان حاصل بالندگی زندگی شهری ست نه روابط خصوصی و خانگي. ادبيات كساد می خواهد ساده بنويسد كه حرف مردم را زده باشد (مثلا به رمانهای زويا پيرزاد يا امثالهم بنگريد) و بقول خودش به دور از «آرمانهای دهان پر كن» باشد، اما تنها چيزی كه به بار می آورد يك «دهان خالي» (خميازه) است. دهان خالی اين عارف امروزين ايرانی تنها با يك «پاسخ» پر می شود.

 

5/

فيلسوفان ما همواره همان عرفای ما، و عرفای ما همواره همان فيلسوفان ما بوده اند. فيلسوفان قرار است پرسش طرح كنند. ما يك عمر پاسخها و الهامات را نقل كرده ايم.

 

6/

ادبيات كساد به زبان ابتذال سخن می گويد. سلايق مبتذل موجود با شور و هيجان از هنر مورد علاقه شان سخن می گويند : «محسن نامجو». محسن نامجو نماد ابتذال فرهنگ و هنر ماست. آنجا كه “خوانندگان پاپ” پيشروترين هنرمندان هستند و تازه ترين حرفها را می زنند. خميازه ی فرهنگي، بی حوصلگی در خواندن و نوشتن است. و گوش دادن به موسيقی پاپ راحت ترين كار. ملودی ها تكرار می شود. بداهه نوازی هر لحظه تكراری تر می شود. راحت ترين راه برای دريافت پاسخ. مردم كار ندارند شما چه می گوئيد، تنها می خواهند از چشم، از هوش، و از «قوّه ی پرسش ساز»شان كار نكشند. بدين ترتيب يك «ستاره ی پاپ» به يك «نابغه ی هنري» و «انديشمندی پيشرو» والايش می يابد. اينجا بايد حق را به آدورنو داد و گهگاه نسبت به ابتذال فرهنگ توده ای به ديده ی شك نگريست. گويی بنا نهادن يك فرهنگ انتقادی و پيشرو در ابتدا مستلزم ويرانی ادبيات كساد و ابتذال فرهنگی و فكری ست. در اين مورد من يك تز كارآمد سراغ دارم : وقتی به محسن نامجو می رسی سعی كن عاشق شجريان باشي، وقتی به شجريان می رسی سعی كن عاشق نيروانا باشي، وقتی به نيروانا می رسي، سعی كن عاشق بتهوون باشي. بدين ترتيب می توانی با جزم انديشی خود، پيشرو بودن ادبياتی كه ابتذال به زبان آن سخن می گويد، يعنی ادبيات كساد را به چالش بكشي. ادبيات كساد هر چه بخواهد پيشروتر بشود، مبتذل تر می شود.

 

7/

هيچ ادبيات پيشرويی جز در اجتماع معنا ندارد. جز در دالانهايی كه كافكا می سازد جريان ندارد. جز حاصل انديشه نيست و جز با انديشيدن قابل درك نيست. حاصل الهامات و احساسات نويسنده و هنرمند نيست، بلكه جلوه ی خودآگاهی نويسنده است. نويسنده ای كه می داند برای چه می نويسد. می داند چه چيز را برای چه، و كجا بنويسد. ادبيات مدرن سطح بی ژرفای حوزه های داخلی و محيطهای مصنوعی خانگی نيست. ادبيات مدرن يك «پرسش» است، نه يك پاسخ. نه يك طلب، بلكه هم استقلال يك پرسش است، و هم موجب آن می شود. پرسش چيزی ست كه روبروی ماست. هرگز نبايد بازگشت. هميشه به پيش رو نگاه كنيد. پرسش آنجاست.

 

 

+ نوشته شده در Wed 12 Mar 2008ساعت 8:34 PM توسط سیف حسین |


 

      

 

 

           ذاکرتي ملء الرّياح،تُبعثرني حيث ما تشاء

            إنّها طفولة الغد عُشبٌ في يديّ ينبت

 

           2-

ألهو مع الأيام و أنا کلّي ورقٌ کلّي کلمات

عُشبٌ يديّ و عيني مَحار       

 

3-

ذنبٌ و ظماء کأسٌ و ارتواء…